خانه خودمان را می‌خواستم، اشتباه گرفته بودم!
باورم نشد! Redial را زدم. راست می‌گفت، 2  آخر را1  گرفته بودم!
...
آن طرف گوشی، چیزی مرا به خود می خواند که باعث شد از آن روز به بعد، هر روز آن شماره را اشتباه بگیرم
!


کوچه پشت مدرسه, زنگ های تفریح, تلفن 5 تومانی, من هم که رییس کل انتظامات مدرسه! چه کسی می توانست به من و رفقایم گیر بدهد که چرااز مدرسه خارج می شوید؟! این خود منم! همانجا...


پ.ن: برگی از خاطرات تخیّلی یک بچه مدرسه‌ای.


 


نوشته شده در  چهارشنبه 4/2/1387ساعت  1:4 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[15/4/1387- 1:15 ص] دلم میخواست !
[10/4/1387- 2:57 ص] عباس پالیزدار !
[6/4/1387- 2:56 ص] من خیلی خرم!
[1/4/1387- 3:7 ع] احمقانه!
[آرشیو شده ها]