- دیشب، بعد از حدود یک ماه که اومدم چت، گفتگوی لذتبخشی داشتم. هرچند خیلی اکراه دارم که مزاحمش بشم اما صحبت کردن باهاش حس خوبی بهم میده. دقیقا نمیدونم چه جور حسی. یک جور حس آرامش یا تسکین.(تجربه هات ارزشمنده ...)
- خواب بودم که زنگ زد. سه هفتهای میشه که رفته. دلم براش تنگ شده بود. گفت هنوز کارم درست نشده.
غنچهای که یک ماه پیش در اوج بوته گل رز باغچه حیاط براش در نظر گرفته بودم باز شده. میترسم پژمرده بشه و نیاد. پایداری این گل تو این سوز و سرما، در حالی که چند تا برگ بیشتر بهش نیست برام عجیبه. فکرکنم اونم نگرانشه. کاش بمونه تا بیاد.(سلمان هم نگران شد. شاید یه سر رفتیم خونشون دیدنش)
- زنگ زدم. شلوغ پلوغ بود. انگار بزن بکوب هم بود. میدونستم شب یلدا تولدشه. گفتم: تبریک. انشالله عمرت مثل یلدا طولانی باشه. (این رابطه از نظر من گسسته. محض رعایت ادب زنگ زدم. تازه من که جشن تولد برو نیستم! نه نادر را دعوت کرده بود و نه سلمان را! حالا با ما قهر بودی اون دو تا رفقات نبودند؟)
- برگ بید را خوانده. میگه به به اصفهانیه عاشق! میگم حالا از کجاش فهمیدی عاشقم؟ یه قسمتهایی را گفت که داشتم شاخ در میاوردم! چون نه تنها در مورد یک نفر نبود که خیلی هم بی ربط بود!
چند کلمه خودمانی:
بعضی وقتها به طور ناخواسته درون یک رابطه قرار میگیری. رابطهای که شاید برای تو مثل خیلی دیگه از روابطت بوده باشه اما طرف مقابل حساب ویژهای روش باز کرده. تقصیر تو هم نبوده، این اوهام و خیالات طرف بوده که هر حرکت تو را به عنوان یک علامت (sign) برداشت کرده. سخت تر از اون اینه که بعضی وقتها درون رابطهای قرار بگیری که اصلا روحت هم از وجود چنین چیزی خبر نداشته! در این بین تا بخوای به طرف تفهیم کنی که در مورد تو اشتباه کرده انرژی و وقت زیادی ازت میگیره. اصلا وقتی به نظر خودت رابطهای وجود نداشته خیلی برات سختتره که بخوای رابطهء نبوده را نیست کنی! اینجور مواقع تکلیف چیه؟
در خلوت خیال:
هرکسی تنها تورا خواهد که باشی زانِ او ... تو به تنهایی از آنِ چند کس خواهی شدن؟!
پ.ن: اشتباه نکنید. مخاطبانم بسیارند. مثلا تو همین پست در مورد 6 نفر آدم متفاوت حرف زدهام.
چه روزی بود امروز. الحمدلله.
باز دعای عرفه در کنار مزار پاک شهدا و باز گریه و اشک و حال و معرفت.
- به مامان میگم: چند ساله میایم دعا عرفه؟ میگه: نمیدونم از وقتی عرفه تو تابستون بود حاج آقا شروع کرد. از همون اول ما میومدیم. سال اول و دوم سه چهارتا زن بیشتر پشت پرده نبودیم اما حالا ببین دههزار نفر بیشتر جمعیت اومده...
- جای من مشخصه. درست پشت سر حاج آقا. میرم میشینم اونجا، مثل هرسال. حاج رضا میاد یه خوش و بشی میکنیم. توسل رو شروع میکنه و بعد هم حاج آقا.
چند کلمه خودمانی:
این حاج آقای ما به حق یکی از اولیای خداست. (یادم باشه هرکدومتون اومدید اصفهان یه وقت بگیرم که بریم یه ملاقاتی باهاش داشته باشیم.) بعضی وقت ها تو دعا یه حرفهایی میزنه که بعدا میفهمیم از دستش در رفته. یعنی نبایدمیگفته. امروز هم خیلی چیزها گفت. یه مقدار از اون حرفایی که میشه اینجا آورد را به عنوان یادگاری مینویسم. احتمالا شما هم چیزهایی ازش بگیرید. (این صحبتها به صورت حرف زدن عادی نبودهها. همش با گریه و اشک و ناله.)
این که ابی عبدالله این همه نعمت الهی را میشمره یه حکمتی داره که ...
اینها همش فقر به درگاه خداست.وقتی میگی من نمیتونم تو را سپاس بگم، خداوند یه نظری به تو میکنه که اولیا و عرفا میگن تجلی میکنه. این ها خاصّه...
وقتی تو میگی من قادر نیستم، همونطور که سید الشهدا میگه، خدا با شکر خودش بر تو تجلی میکنه. خدا داره میگه تشکر بنده من که اومدی. او داره تشکر میکنه اونوقتی انتظار داری نبخشه؟...
خدایا ما اومدیم! من بی معرفتم. منو ببخش. می دونم این دو ساعت کمه.اونوقت من اومدم تو این دو ساعت معرفت کسب کنم ...
خودم میدونم ماه رمضان را که قدرشو ندونستم. بعد از ماه رمضان هم همه عهدهایی که با تو بستم را فراموش کردم.. حالا تو این دو ساعت اومدم بگم معذرت می خوام من فراموشت کردم. حالا اومدم بر گردم بگم من نمی تونم دست منو بگیر. تو می خوای من سپاست کنم من نمی تونم. تو می خوای من عبادتت کنم من قادر نیستم. از کی انتظار داری؟ از کسی که به قول ابی عبدلله عبادتاش هم گناهه؟...
این مضامین دعا خیلی بلنده. یعنی خدا تو بیا طرف من. مگر اینکه تو بیای کمکم کنی...
ای شهدا شما دیگه چرا به من میخندید؟...
آقا اباعبدلله ! خوشا به حال اونایی که تو عرفات این دعا را می خونند. من چه گناهی کردم؟ امروز ما نه توفیق داشتیم مکه و عرفات باشیم و نه توفیق داشتیم عرفات سیدالشهدا باشیم...
به خدا اگه این پرده ها کنار بره بنده ببینه که الان خدا داره چطوری نگاهش میکنه، تا آخر دعا دیگه تحمل نمیاره...
هی به من میگه تو چرا تو دعا اینقدر گریه میکنی؟ دعا را بخون . خدا یا اشک ما...
بزرگترین خوفی که داری؟ فوق از فراغ خدا. بعدش خوف از عذابی که به وسیله انبیائت ما رو انذار دادی. خوف دوری از اولیائت...
دعای امام سجاد رو نگاه کن. آقا می فرماید من چیزی ندارم. بگو من فقیرم...
امروز خودتو متصل کن به معرفت خدا. در دریای معرفتش تو روبیمه میکنه... انشالله طوری باشه وقتی جلسه تمام میشه پا میشی بری، این احساس نورانیت را در خودت داشته باشی. نه احساس نورانیتی که انسان مثلا به خودش بگه امروز هم اومدم یه دعایی خوندم یه حالی دست داد. نه! دعای ما با این فقر به درگاه خدا ...
ما هیچی نداریم در این درگاه پر عظمت. و لولا رحمتک لکنت من الهالکین. اگر رحمت تو نباشه که من یقینا هلاک میشم.
عزیزان من. امروز اون رحمت خاص نازل میشه. اینطور هم نیست که پروردگار بگه این مال فلانی اون مال فلانی نه از این خبرا نیست. ماها اگر تمسک کنیم به رحمت خدا با توجه ... خودت میگیری. خودت این معرفت را دریافت میکنی. ببین کجا نشستی؟ در برابر کی نشستی؟ با چه حالی نشستی؟ اینها باعث میشه که اون فیض را بگیری. لازمه اش اینه که ...
از رحمت خدا هم همینطور که اقا میگه نا امید نباش. رحمتی که الان همتون توش غرق شدید...
در خلوت خیال:
یارب از عرفان مرا پیمانهای سرشار ده ... چشمِ بینا، جانِ آگاه و دل بیدار ده
هر سر موی حواس من به جایی میرود ... این پریشان سیر را در بزمِ وحدت بار ده
در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز ... خانه تن را چراغی از دل بیدار ده
مامان: این دعای شب عرفه را بخون و بعد بخواب. مضامین بلندی داره.
من: حال ندارم. خستهام.
مامان: چطور حال داری چند ساعت بشینی پای این کامپیوتر؟ اما شب عزیز حال نداری بری در خونه خدا؟
من: باشه میخونم. اما یه شرطی داره!
مامان: چه شرطی؟
من: به شرطی که شلوارمو اتو بکشی!
مامان: باشه قبول.
من: آخرش تا به زور آدم رو تو بهشت نکنی ول کن نیستی!
چند کلمه خودمانی:
خجالت میکشم. بند بنداین دعا خدا را به اسم اعظمش قسم میده. خجالت میکشم که اینقدر دارم قسمش میدم. از طرفی میگم من که میدونم چه کارها کردهام. تو هم که میدونی. از طرفی میگم اصلا نیازی به این همه قسم نیست. خدایی که من دارم با یه یارب لبیکم میگه...
مامان در حال رفتن از اتاقِ من میگه: التماس دعا. لبخند میزنم.. بر میگرده و میگه: کجاش خنده داشت؟ میگم: آخه مادر من، شما بایدما رو دعا کنی. میگه: دعای جوون یه چیز دیگه است. باز در حال رفتن میگه: راستی! شب زیارتی امام حسین هم هست. اگه خواستی یه عاشورا هم بخون.
در خلوت خیال:
(امشب هم صائبم را با اشک چشمم خوندم)
یارب از دل مشرقِ نورِ هدایت کن مرا ... از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا
تا به کی گَردِ خجالت زنده در خاکم کند؟... شسته رو چون گوهر از بارانِ رحمت کن مرا
خانه آرایی نمیآید زمن همچون حباب ... موجِ بی پروایِ دریای حقیقت کن مرا
استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص ... خانهدارِ گوشهء چشمِ قناعت کن مرا
چند باشد شمعِ من بازیچهء دست فنا؟ ... زندهء جاوید از دست حمایت کن مرا
خشکْ بر جا ماندهام چون گوهر از افسردگی ... آتشین رفتارْ چون اشکِ ندامت کن مرا
گرچه در صحبت همان در گوشهء تنهاییَم ... از فراموشانِ امنآبادِ عزلت کن مرا
از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم ... تا قیامت سنگسار از خوابِ غفلت کن مرا
بی طفیلی نیست مهمانخانهء اهل کرم ... با سیه رویی به کار اهل جنت کن مرا
گر ندانم قدر تلخیهای شور انگیز عشق ... زهر در کام از شکر خندِ حلاوت کن مرا
در خرابیهاست، چون چشم بتان تعمیر من ... مرحمت فرما ز ویرانی عمارت کن مرا!
از فضولیهای خود صائب خجالت میکشم
من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟!
- ظهر که رفتهام سر کلاس الآن دارم میام. ساعت چنده؟!
- ظهر رفتم تو کوچه. حاج علی گفت من دارم میرم ناهار اینا رو بیارم، بیا تا یه جایی میرسونمت. وقتی میخواستم پیاده شم گفت پس این کامپیوتر رضا چی شد؟ تعجب کردم! حدس زدم حاج رمضون به حاج علی گفته که مثلا سفارش رضا را به من بکنه. گفتم حاجی چند روزیه آمادهاست خودش نمیاد بگیره.
- تو تاکسی بودم که باز دوتاییشون زنگ زدند. گفت یه کامنت گذاشتیم خیلی تابلوئه برو خصوصیش کن.(دیگه دارم از این همه بچه بازی کفری میشم. نمیدونم چطور حالیشون کنم. مطمئنم بعدا برام مشکل ساز میشن. ببین کی گفتما)
- استاد برعکس همیشه دیر اومد. بعدش جعفر سراسیمه وارد شد. رنگ و روش پریده بود. گفت میدونید چی شده؟ استاد با ماشینش پشت سرم بود و منم صدای ضبطم تا آخر باز بود و هرچی میومد سبقت بگیره میپیچیدم جلوش و نمیذاشتم!!! بعد یه جا توی یک دستانداز سبقت گرفت و وقتی چشممون تو چشم هم افتاد دیدم استاده!!!
- سر کلاس بودم که اس ام اس داد: وای چه وبلاگ نازی داری. خیلی قشنگه. اما باید زودتر از اینها آدرسشو بهم میدادی! (اگه یه روز آدرس اینجا رو ازم بخوای چکار کنم؟ میشه خواهش کنم نخوای؟)
- بعد کلاس دوباره زنگ زد. گفت ده روزه اینجاست. گفتم گربهرا بکش. گفت یعنی چی؟!!! (حواسم نبود ایشون ضربالمثلهای فارسی را بلد نیستند!)
- چند نفری پروژههاشون را ارائه کردند. تازه یادم افتاد هفته دیگه سمینار دارم و هنوز موضوع انتخاب نکردهام!
- بعد از یک سال آشنایی زنگ زد. لهجه قشنگی داشت. (انگار عادت کردهام که تنها با خیال آدمها زندگی کنم! بچه بود. بچه تر از سنش...)
- مهندس بهرامی دلش پر بود. اول آزمایشگاه کلی گلایه کرد. بعد هم گفت چون این کارهارا کردید امتحان را عملی میگیرم. (داد همه بچه ها در اومد. بیچاره شدیم رفت!)
- صالح نیومد آزمایشگاه. اس ام اس داد کلاس که تموم شد یه تک زنگ بزن. قرار گذاشتیم میدون انقلاب تا چکهایی که براش پاس کردم را بهش بدم.
- تو اتوبوس بودم که بابا زنگ زد. گفت: علی را بردهام دکتر. اگه میرسی به ما بیا. گفتم وایسید انقلاب تا بیام.
- چک ها را دادم به صالح و گفتم: زحمتهات مال ماست اونوقت با بقیه برو باغ! گفت امشب شام مهمون من! اولش گفتم نه. اصرار کرد. گفتم باشه!
- زنگ زدم به بابا گفتم برید من نمیام! گفت پس بیکاری ما را نیم ساعته اینجا کاشتی؟
- رفتیم یه رستوران شیک (نمیگم کجا!). خیلی خوش گذشت. وای که چقدر خندیدیم!
- حدس میزدم مامان برام غذا گرم نگه داره. اس ام اس دادم به بابا که من شام خوردهام. جواب داد: مشکوک میزنی پسر جان!
- رسیدم خونه. علی گفت: من که میدونم دختره! آبجی گفت: حتما رفتی همون رستوران خوشکله؟ مامان گفت: دستم درد نکنه!
چند کلمه خودمانی:
لیلی: به چی فکر میکنی؟
مجنون: به آخرش.
لیلی: فکر نکن. بالاخره یه طوری میشه.
مجنون: من باید فکر کنم. مگه میشه فکر نکنم؟ نمیخوام فردا روزی شرمنده تو باشم.
لیلی: تو هیچ وقت شرمنده من نمیشی. این منم که همیشه ممنوندار توام.
در خلوت خیال:
در عشق، پیشبینی سنگ ره وصال است ... شد سیل محو در بحر، از پیش پا ندیدن
پ.ن: پست قبلی از همون ابتدا آرشیو شد. خانم ... باز یه کامنت خصوصی برای من داده. خواهش میکنم دوستانش آدرس اینجا را بهش بدند تا بیاد پست قبلی را بخونه. احساس میکنم داره یه سوءتفاهم پیش میاد.
- صبح رفتم پارچهها را از اشک قلم گرفتم. تا عصر هیشکی نزده بود. بعد از نماز به کمک رضا زدیم. (حالم به هم میخوره از آدمایی که با اون همه ادعاشون کاری را قبول میکنند و انجام نمیدند. البته عادت شده. چون همیشه همینطوره.)
- یک ساعتی با تلفن باهاش صحبت کردم. برای اولین بار نتونستم بفهمم این رفتار و حرکاتش معنیش چیه. گاهی دراوج بدجنسی و گاهی در اوج سادگی. آخرش درسته به خوبی و خوشی قطع کردم اما چیزی دستگیرم نشد. درست عین اینکه داره یه بچه را گول میزنه. (احتمالا پای یه نفر دیگه در میونه! یعنی کیه که پشت سر من حرف زده؟ شاید هم داره منو میسنجه؟ هر چند به پایداری روابطم اهمیت فوقالعادهای میدم اما به هر حال این رابطه برای من تموم شدهاست. سعی میکنم دیگه بهش فکر نکنم. آخه چقدر خودمو کوچک کنم؟ ظرفیت منم حدی داره. ببین رفیق! هرکی اومده پشت سر من به تو حرف زده بدون به رفاقتمون حسودیش میشده. اصلا دارم تعجب میکنم از این همه بچه بازی. زشته به خدا دو تا آدم گنده. تازه تو که بزرگتر از من هم هستی.)
- امشب نشد بریم خونه نادر! (میگه خونه نادر احتمالا مجتمع تفر یحی رفاهی نیست ؟؟ وای که چقدر به خاطر این حرف خندیدم!)
- این پسر خاله هم عجب گیریهها. هی زنگ میزنه، اس ام اس میده که چه خبر؟! فکر کرده من اینجا نشستم زاغ سیاه اینا رو چوب میزنم. (رفتار این یکی هم بعد از اون قضیه عجیب شده. باید یه تفکر روانشناسانه روش داشته باشم..) بیچاره تو کف مونده چرا من هیچی از اون قضیه بهش نگفتم. میدونم به این راحتیا بی خیال نمیشه. دردسر درست نکنه خیلیله...)
- جلسه نظارت از شورای حوزه بود. همه کارها آماری. همه کارها کاغذ بازی. مصطفی جرات کرد و چند کلمهای اعتراض کرد. همه ترسیده بودند و تعجب کردهبودند که این میفهمه به چه سیستمی داره اعتراض میکنه؟
- سلمان زنگ زد. فردا دوباره داره میره مسافرت. خوش به حالش. خوشش باشه.
چند کلمه خودمانی:
من به شوخی یه چیزی نوشتم. در پی کشف یا حتی اثبات چیزی هم نبودم. شاید فقط خواستم به این حرفش که گفته: « اگه جناب ... ما رو نمیزنه» یه واکنشی نشون داده باشم. اما انگار بد برداشت شده. صاحابش که برداشته در جوابم نوشته « چه ربطی داره؟؟آدم ها میتونند پاک باشن ولی یه شخصیت یا یک عقیده رو قبول نداشته باشن» هر کی ندونه و این جواب رو بخونه فکر میکنه من برداشتم نوشتهام چون شما فلانی را قبول ندارید پس ناپاکید! خودش هم که یه پیام خصوصی داده. من اولش تعجب کردم. دروغ نگم بعدش هم یه کم ناراحت شدم. آخه من اصلا قصدم چیز دیگهای بود اما اینها چی برداشت کردهاند؟!!! من اگر میخواستم در مورد مسائل سیاسی بحثی بکنم تو این همه مدت حداقل اشارهای کرده بودم. من خنگ که نیستم. همینکه برای پستهای سیاسی من نظر نمیده، همینکه تو وبلاگش چند تا مطلب متضاد باعقاید من، مثل « شب مردی با عبای شکلاتی» را لینک داده، و بسیاری از شواهد دیگه نشون دهنده خط و مشی سیاسی ایشون بود اما خداییش ما این همه حرف زدیم، من اصلا بهش گفتم چرا تو از فلانی طرفداری میکنی؟ چون اصلا ربطی به من نداره. اصلا قرار هم نبوده در این گونه موارد دخالتی بکنم. پس حالا هم مثل قبل. من نخواستم بگویم چرا شماها از فلانی طرفداری نمیکنید. ضمن اینکه آخر حرفم اون همه احساس پاک و قشنگ را تحسین کردهام. آخه اگه یکی بخواد در اینگونه موارد به کسی چیزی بگه میاد میگه چه احساسات پاکی دارید شماها؟! احتمالا اشکال از خودمه که هیچ وقت بلد نبودهام از این شکلکها و صورتکها در نوشتههام استفاده کنم! خودش ماشالله اس ام اس هاش پره از این شکلک هاست اما خوب ما چیکار کنیم که بلدنیستیم؟ ما همه حالات تعجب، طنز، خنده و... را باعلامت تعجب نشون میدیم! توی اون کامنتم هم که پر بود از علامت تعجب! اصلا کاش کامنتدونی یه جوری میشد که آدم میتونست لحن صحبتش را هم بفهمونه. مثلا کامنت صوتی! اونوقت مطمئنم که میفهمیدند من شوخی کردهام. (دوستانی که با من اردو جنوب بودند خوب میفهمند چی میگم!)
در خلوت خیال:
به حرف هیچ کس انگشت اعتراض منه ... که مستفید شود از تو و عدو گردد
پ.ن: تو رو خدا ببخشید که این چیزها را اینجا نوشتم. از صبح تا حالا ذهنم مشغول این قضیه بوده. هضمش برام مشکل بود. قرار هم بوده چیزهایی که در طول روز حجم عمدهای از ذهنم را اشغال میکنه اینجا بنویسم. امروز هزار بار این حرفها را با خودم مرور کردهام. اگر نمینوشتم احتمالا امشب تا صبح هم وضع به همین منوال میگذشت. هرچند توضیح دادم اما باز هم به خاطر اون کامنت عذر خواهی میکنم.
امشب بوی محرم را باتمام وجود حس کردم. بوی عطش واشک و آه و ناله و دود و آتش. سید سعید هم خیلی قشنگ خواند. با سوز و گداز همیشگی. عاشق صداشم. وقتی اسم کربلا را مییاورد نالهام بلند میشد. میدید من بیخود میشم باز تکرار میکرد. و من گریه میکردم و گریه. خیلی وقت بود یه گریه اینجوری دست نداده بود. (ممنون ارباب)
آخرش برام خوند:
بر روی سنگ قبر من اینگونه حک کنید ... این خانهزادِ روضه و مجنون کربلاست
خودم میدونم چرا قسمت نمیشه برم کربلا. چون خودم نمیخوام. یکی اینکه سخته. منم طاقت سختیو ندارم. همین راحت طلبیمه که محرومم کرده. در ثانی همیشه میگم که باید آمادگی روحیشو داشته باشم. و همیشه هم خودمو گول زدهام که ندارم، پس نمیرم. (کارم به جایی رسیده که امشب صائب هم به من طعنه میزنه)
چند کلمه خودمانی:
میدونم دوباره عرفه داره میاد و مثل همیشه میخوای قبل از رسیدنش پاکم کنی. میدونم این هم از لطف و مرحمتته که میخوای آلوده واردش نشم. و میدونم این آسانترین و سادهترین روشیه که برای من در نظر گرفتی. اما به خودت قسم من طاقت این درد راندارم. (یا ربِّ اِرحَم ضَعفَ بدنی)
در خلوت خیال:
من و دو چشم تر و خاک کربلا صائب ... به عافیت طلبان سیر اصفهان تنها
- بلافاصله بعداز صبحانه نشستم پای کامپیوتر. باید عکسو درست میکردم.
- رفتم چکهای صالح را پاس کنم. یکی از قرضالحسنهها بسته بود و اون یکی هم گفت این بابا خیلی وقته حسابشو بسته.
- زنگ زدم سید سعید. قرار شد فردا شب که شب شهادت امام باقره بیاد یه عاشورا بخونه.
- زنگ زدم که ماشین حسابتو نمیخوای؟ اومد گرفت.
- عکسو بردم پرینت گرفتم. بد نشد. محسن اونجا بود.
- سلمان از جهان میگفت. براش دو تا انار آورده بود.(انار نشانه چیز خاصیه؟)
- فنداسیون کف امروز ریخته شد. 110 تا سیمان مصرف کرد. دیشب جعفری به بابا گفته بود سیمانها را میبرند عراق. (اونوقت اینجا ملت برای یه سیمان باید صبح ساعت 5 تو اون سرما تو صف بایستند. آزادش هم که دو برابر و نیم قیمته.)
- ناهار خیلی خوشمزه بود. (هر چند حال من زیاد مساعد نبود.)
- رفتیم سیمانها را تو گونی کردیم. دایی هم اومد. خسته شدیم.
- تو نماز بودیم که اس ام اس داد منظورت از حرف دیروز چی بود؟ گفتم. گفت زنگ بزن. زدم. خیلی بداخلاقی کرد. انگار میخواست باز منو ضایع کنه. دیگه طاقت این همه بی احترامی را نداشتم. قطع کردم.(رفیق جان یه ذره ادب و معرفت را از سلمان یا نادر یاد بگیر. تو که این دو تا را خوب میشناسی..)
- گفتم یه هدیه برا تولدت گرفتم. گفت نمیخوام اگه بفرستی بر میگردونم. گفتم باشه نمیفرستم. (بهتر! میدمش به سلمان جونم!)
- خونه را دیدیم. کتونه بود به جا خونه.
- رفتم ح وزه. میگفت تو دو تا تاریخ بده من فردا تو جلسه بدم بالا، به بقیهاش کاری نداشته باش! (خاک بر سر این سیستم که همش کاغذ بازیه و آمار دهی به رده بالا.)
- حاج اصغر میگفت چرا خونه؟ آپارتمان. چرا وام نمیگیری؟ (خدا خیرش بده. خیر داره. از اوناییه که مامان میگه چون دلش با مردم صافه خدا هم براش میرسونه.)
- حسن از کربلا اومده بود. با بابا رفتیم دیدنش. خیلی تعریف کرد. میگفت سیمان ها را میبرند عراق. قرار شد حاج احمد را برای امسال جور کنه البته نه مثل پارسال که آبروی منو برد.
- جلسه هیئت مدیره خونه نادر بود. من مخالف بودم. سلمان گفت خودم پولشومیدم.
- اس ام اس داد. دیدم اس ام اسی فایده نداره. زنگ زدم. باز شروع کرد گلایه و ناله از روزگار. گفتم خوشیات مال مردمه و غصههات مال ما؟ حرفی برای گفتن نداشت. گفتم همیشه به نامزدی و عقد و عروسی. گفت صورت داداشم سوخته. گفتم کی بر میگردی؟ گفت بر نمیگردم. یه جوری گفت که دیدم انگار خودش هم همچین بی میل نیست اونجا بمونه. نخواستم بهش بگم که خیلی بیعاری. (ما رو بگومیخواستیم بیایم خونتون!)
- احمدی نژاد درد دل کرد. (خدا لعنت کنه دشمنانش را و هدایت کنه دوستانش را)
- مردهشور این اینترنت کم سرعت راببرند. (هیچ سایتی راباز نمیکنه.)
- مامان الآن یه تیکهای بهم انداخت که به این نتیجه رسیدم باید ریا کرد. (باور کنید الکی میگن ریا بده. خیلی هم خوبه. چون دید بقیه را نسبت به آدم خوب میکنه. بی خیال خلوص عمل)
چند کلمه خودمانی:
همه از چاپلوس ها خوششان میآید. همیشه زبان بازها تو دل بروترهستند. امامن نمیخواهم چاپلوس باشم. نمیخواهم زبونبازی کنم. نمیخواهم کسی را گول بزنم. شاید در رابطههایم، غرور ابلهانهای دارم که قدم به قدم پیش میروم. یک قدم تو. یک قدم من. این حق من است که شخصیت خودم را حفظ کنم. چرا بعضیها انتظار زیادی دارند؟ چرا من را با همان چاپلوسها مقایسه میکنند و در حالی که میدانند آنها از ته دل حرف نمیزنند باز آنها را به رخ من میکشند؟ انگار خودشان هم خوششان میآید خودشان را گول بزنند. و به همین خودفریبی دلخوشند.اما من نمیتوانم کسی را گول بزنم. من چاپلوس نیستم اما آنچه در دل دارم را بیان میکنم. همیشه ضرر این اخلاقم را دادهام اما عوض نمیشوم. همیشه سعی میکنم تا آنجا که امکان دارد رابطههایم را حفظ کنم. به همین دلیل امشب کمی بیشترغرورم را له کردم. گفتم گناه دارد. اما او باز هم توهین کرد و ندانست چه میکند.
در خلوت خیال:
این زمان در زیر بار کوه منت میروم ... من که میدزدیدم از دست نوازش دوش را
- صبحانه که خوردم پریدم تو حموم. دیگه وقت نبود، راهی شدم برای دانشگاه. تا رسیدم رفتم سر کلاس. دکتر اومده بود اما بچهها تک و توکی بودند. آخرش صداش در اومد که پس چرا مثل لشگر شکست خورده میآیید؟ (خدا را شکر امروز همشون دخترا بودند که دیر میومدند!)
- نصف ساعت کلاس رفته بود و دکتر همچنان داشت درس میداد. یه دفعه یکی از دخترا گفت: « استاد ببخشید اینها را جلسه پیش درس دادید!!!» کلاس منفجر شد. (خوب بنده خدا 80 سالشه باید هم اشتباه کنه)
- دکتر پرسید این اواپراتور چند تا بدنه داره؟ هیشکی هیچی نگفت. کلاس ساکت ساکت شد. یه دفعه من همینطور الکی پروندم سه تا! دکتر داد زد آفرین! آفرین به این آقا! و بعد همینطور که انگشتش را به طرف من نشونه رفته بود ادامه داد: من به شما افتخار میکنم. معلومه شما مثل بقیه نیستید! معلومه کار کردهاید!... کلاس ساکت بود و دکتر همینطور داشت با حرارت منو تشویق میکرد. منم زل زده بودم تو چشماش. آخرش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و همینطور که تو چشمای دکتر نگاه میکردم ... پوف ! خندیدم. خنده که نه. یعنی در اصل منفجر شدم! کلاس به اون ساکتی هم بعد از من منفجر شد! (آخه من همینطور الکی گفته بودم و دکتر هم هی داشت از من تعریف میکرد! )
- رضا تو روزنامه دیده بود نوشته قاتل را گرفتهاند. ما هم سرکلاس به همه اس ام اس دادیم. اما اخبار چیزی نگفت. شنیدیم روزنامه هم اشتباه کرده. آبرومون رفت.
- اومد. دو ساعتی باهم حرف زدیم. حرفاش خیلی برام عجیب بود. هم عاقل بود و هم دیوانه. هم واقعی بود و هم خیال. اصلا نتونستم به شخصیت اصلیش نقب بزنم. (خیلی آدم عجیبی بود. خیلی.)
- شب یلدا تولدشه. رفتم یه هدیه براش گرفتم. یه کم گرون شد اما بی خیال. (میزارم به حساب اون محبتهایی که اون دو سه روز در حق من کرده بود. بزار با هم بی حساب بشیم. اصلا ما کی هدیه تولد به کسی میدادیم؟ این هدیه دادن تولد رفقا هم از اینا در اومده!)
- دوباره بی مقدمه دلم هواشو کرده بود. اس ام اس دادم و رفتم دیدنش. باورش نمیشد.
- تا رسیدم خونه ماشینو از بابا گرفتم و رفتم حوزه. آخرای جلسه بود. همه کارها مونده. به ابوذر گفتم نمیرسم.
- اس ام اس داد: چگونه دوستت دارم؟ بگذار تا بگویم چگونه: دوستت دارم تا به ژرفا، وسعت و بلندایی که روحم را توان رسیدن به آن است. و در نبود تو، تا پایان هستی و نهایت ممکن، دوستت دارم همچون عشقی که به قدسیان گم گشته داشتم. تو را با نفس، لبخند و اشک تمامی زندگانیم دوست دارم. اگر خدا بخواهد پس از مرگ هم تو را حتی بیشتر دوست خواهم داشت.
چند کلمه خودمانی:
همیشه فکر میکنی هر موقع ببینیش این حرفها را باید حتما بهش بگی. این سوالها را بپرسی. و این احساسات را نثارشکنی.
اما وقتی که روز وصل میرسه، تو فقط محو نگاهش میشی. هیچی یادت نمیاد. نه میپرسی و نه می تونی جواب بدی. توی سرت فقط نگران این هستی که نکنه ازش جدا بشی.
در خلوت خیال:
دیدن لعل لبش خاموش میسازد مرا ... تنگ ظرفم، رنگ می مدهوش میسازد مرا
پرده شرم و حجاب من ز گل نازک تر است ... گرمی نظّاره شبنم پوش میسازد مرا
- دیشب تا ساعت 3:30 صبح با موبایل حرف میزدم. آشنا نبود. نمیدونم دلم به حالش میسوخت؟ یا اینکه میخواستم آرومش کنم؟ یا یه حس دیگهای بود؟ هر چی بود تا ساعت 3 منو نگه داشت. (چقدر ساده حرف میزد. چقدر پاک. چقدر معصوم.)
- باورم نمیشد بااین سن کمش این حرفارو بزنه ! گفتم تا حالا عاشق شدی! گفت: عاشقا اینجوری حرف نمی زنند. گفتم پس مهر، محبت، دوستی؟ گفت: محبت را می توان در چشمان خسته کبوتران امام رضا پید ا کرد!
- چقدر معصومانه در مورد گناه حرف میزد.(یه لحظه دیدم در برابرش هیچی نیستم یاد بچگی های خودم افتادم. اصلا انگار خودم بودم پشت گوشی!!!)
- مثل بچه ها اس ام اس داده خداحافظ تا قیامت. همیشه همینطوره. یه اس ام اس میده بعد که زنگ میزنیم یه جمله منو میگیره و ول نمیکنه. دیگه حالم داره ازش به هم میخوره. گفتم به درک، خداحافظ. (دلم به حالش میسوزه. خیلی سادهاست. میدونم این کاراش هم از سادگیشه. هیکلش دو برابر منه اما بچه است! انگار دارم یه رفیق قدیمی رو از دست میدم...)
- بعد نماز نادر ماشین نو را آورد رفتیم به عنوان پیش شیرینی! اسنک خوردیم. همه میگفتند چت شده؟ چرا اینجوری؟ چرا ساکت؟ چرا غمگین؟ (جوابی نداشتم. چون خودمم نمیدونم چمه.)
- علی میگه شبها تو خواب حرف میزنی! (یه کمش را گفت. فهمیدم تو خواب روزنوشتمو تکرار میکنم.)
چند کلمه خودمانی:
امروز بیشتر وقتم به خواندن وبلاگهای مردم گذشت. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم چرا باید اینقدر وقت بزارم که مطلب را کامل بخونم؟ نظرات همه را بخونم و بعد نظر بدم؟ اولش میگم همش وقت تلف کنیه ولی همون لحظه میگم نه! چیز یاد میگیرم. آروم میشم. حرف میزنم.
تا حالا هیچ کسیو ندیدم اونجور که من وبلاگ میخونم و نظر میدم همونطور بخونه و نظر بده. یکی میگفت: «تو شب امتحانی وبلاگ میخونی و روز امتحانی هم نظر میدی!»
اینجا را به دلایل بسیاری ساختم که به مرور میگم. کاری هم به حرف بقیه ندارم. بزار مسخره کنند. بزار بخندند. بزار غیبت کنند. اصلا من کاری بهشون ندارم. بزار دلشون به همون وبلاگهای خودشون خوش باشه. چندین ساله مینویسم، اما هیچ وقت ادعایی نداشتم. اکثرشون کوچیک تر از من هستند اما همیشه یه جور باهاشون حرف میزنم که فکرکنند منم مثل خودشونم. در عوض اونها هم همیشه یه جور حرف زدند که انگار پدرخواندههای وبلاگ نویسیاند. رفتار بعضیاشون اونقدر ناجوانمردانه و در عین حال بچهگانه است که وقتی تو وبلاگشون نظر میدم بعدش احساس میکنم خودمو کوچک کردهام. در اینجا، نظرات دوستان خیلی خوشحالم میکنه اما زیاد هم در قیدش نیستم. حتی باامضای اینجا نظر نمیدم که مبادا شائبه تبلیغات پیش بیاد. تو همین مدت کوتاه چندین نفر درخواست دوستی و تبادل لینک دادهاند که همه را رد کردهام. اصلا کیه که خوشش بیاد بدونه من امروز چه غلطی کردهام و تو دل بی صاحابم چی میگذره؟ شاید خیلی اتفاقات برای من جالب باشه ولی وقتی یکی بخونه بگه خوب که چی؟! (پس باز هم به تو که منو مسخره میکنی میگم که اینجا رابرای خودم مینویسم. کاری نکنید درشو ببندم برم یه قبرستون ناشناخته مثل همون قبلی.)
در خلوت خیال:
آن بلبلم که باغ و بهارم دل خود است ... آن طوطیم که آینه دارم دل خود است
دستم نمیرسد به گریبان ساحلی ... زین بحر بی کنار، کنارم دل خود است
هر مشکلی که بود، گشودم به زور فکر ... ماندهست عقدهای که به کارم دل خود است
از دیگران چراغ نخواهد مزار من ... کز سوزِ سینه شمعِ مزارم دل خود است
از شرم نیست بال و پرِ جستجو مرا ... چون بازِ چشم بسته، شکارم دل خود است
صائب به سرمه دگران نیست چشم من
روشنگرِ دو دیدهء تارم دل خود است
- صبح ساعت 6 صبحانه نخورده رفتم دانشگاه. اتوبوس درش خراب بود. صدای فیس فیسش رو اعصاب ملت راه میرفت. یکی با راننده دعواش شد.
- انقلاب، جاسم را دیدم. گفت: در اتوبوس خراب بود، یخ کردیم! گفتم مال ماهم! گفت فردا میرم پیش شهردار.
- برای اولین بار سوار این تاکسی دهنفرهها شدم! (بد نبود. کیف داشت!)
- تا رسیدم تو کلاس احساس گشنگی شدیدی بهم دست داد. بر عکس همیشه، رفتم نشستم اون ته کلاس و بعد 24 ساعت، نون و پنیر گردوی دیروز که تو کیفم جا مونده بود را خوردم. (با پریناز طاهری کلاس داریم. ماهه ! این حرفارو با هم نداریم!)
- خانم دکتر(همون طاهری) داشت نوار نقالهها را توضیح میداد. رسید به پیچ ارشمیدس. گفت کی میدونه انگلیسیش چی میشه؟ سلمان گفت: میشه Arashmidos pich pichak ! باز کلاس منفجر شد.
- شایعه پراکنی هم کاری ندارهها! دیروز بچهها الکی به چند نفر اس ام اس دادند و تسلیت گفتند که قاتله یکی از دانشجوهای دانشگاه ما رو کشته! امروز صدتا تلفن را جواب دادیم که میخواستند خبر را به خودما بدند یا جویای صحت و سقمش بشند!
- صالح یه پلاک انداخته بود گردنش. گفتیم این چیه؟ گفت اومدیم و یارو این بار با آرپیجی زد! بزار حد اقل شهید گمنام نشیم!
- شنیدیم کلاس کنترل کیفی تشکیل نمیشه. زنگ زدم به نوید. گفت استاد گفته بود به جاش دوشنبه بیاید و پنجشنبه نیاید. گفتم پس چرا کسی چیزی به من نگفت؟ (الکی یه غیبت دیگه هم خوردیم. هفته دیگه هم که دعای عرفهاست.حذف نشیم خیلیه)
- صالح دوتا چک داشت. باهاش اومدم پاس کنه. ماشینو انداخت تو جوق! (همان جوی شما!). بعدش من اومدم خونه.
- سلمان زنگ زد گفت قراره یکی رو ببره طرفای کارخونه سیمان. گفتم منم میام. هم حوصله ام بیاد و هم شاید یکی از رفیقامو ن را دیدم. یارو در بدو ورود عکسالعملش خیلی برام عجیب بود. اما بعدا فهمیداشتباه کرده. نمیدونم چرا ته دلم نظر خوبی نسبت بهش ندارم. بیچاره سلمان!
- اس ام اس داده«از کی تا حالا اصفهانی جماعت فسفر سوزون شدند؟» (شناختمش. یادمه اونبار هم که اس ام اس داد بدون هیچ پیش مقدمهای ذهنم رفت رو خودش. یه جواب بهش دادم فکر نکنه زرنگه!)
- یکی برداشته 17 تا اس ام اس عشقولانه برام فرستاده. یه اس ام اس براش فرستادم که خانم جان من اونی که فکر میکنی نیستم! در جواب گفته: من زبانم زیاد خوب نیست، لطفا فارسی بنویس!!! (مخ رو داری؟ از کجا فهمیدم دختره؟!)
- بچهها زنگ زدند بیا خونه نادر. گفتم انشالله اگه بودید بعد دعا.
- تو ماشین وقتی شجریان داشت میخوند «بار غم عشق او را گرون نیارد تحمل» اشک تو چشمام حلقه زدهبود. مامان گفت: اگه خدای نکرده بعد 120 سال استاد بمیره شماها چیکار میکنید؟ گفتم باید خون گریه کرد.
ساعت 11:30 که از دعا برگشتیم وسط راه پیاده شدم. یه سر رفتم خونه نادر. حسن هم بود امشب. (مامان به زور اجازه داد)
چند کلمه خودمانی:
تو خیابون پسره گفت خدا حافظ و بعد شروع کرد گوشی موبایل را بوسیدن. شمردم. یکی . دو تا سه تا! خندیدم. غمناک شدم.
یاد این شعر صائب افتادم، آروم شدم.
زشرم صورت شیرین مرا میسّر نیست ... ز دور بوسه زدن بر دهان تیشه خویش
دوام خنده شادی چو غنچه یک دهن است ... خوشم به تنگدلی با غم همیشه خویش
- موبایل را گذاشتهبودم رو 4:30. صدای ذاکر اومد. حالم خوش نبود. خاموشش کردم. خوابیدم تا 6.
- صبحانه نخوردم. میدونستم اگه بخورم میافتم. همون 6 رفتم دانشگاه. مامان نمیدونست چیزی نخوردم. اما یه سیب داد گفت ببر بخور.(اونم نخوردم!)
- یارو قاتله پیغام داده که نفر بعدی یه دانشجوئه! امروز هرکی از در دانشگاه میومد تو، خندهاش میگرفت. یه سرباز پیزوری گذاشته بودند دم در که از 15 هزارتا دانشجو محافظت کنه! (پیزوری یه اصطلاحه. بار منفی زیادی هم نداره. مترادفش مثلا میشه کوچولو!)
- یه کلاس خالی پیدا کردم نشستم به خوندن. یه آقای دکتر پیر با دوتا شاگرداش اومد گفت مزاحم که نیستیم؟ گفتم کلاس خودتونه استاد! بعد که داشتم میرفتم گفت : چون ما رو راه دادی ما هم دعا میکنیم امتحانت خوب بشه! (چه استاد خوبی بود. کاش استاد منم بود!)
- تو جزوهای که از یکی گرفته بودم یه مکالمه رااینجوری ثبت کرده بود:
- امشب خوابگاه میمونی؟
- آره.
- ولی هدی نمیمونه.
- پس منم میرم. تو برا سحر خواب نمونی؟
- نه بیدار میشم.
- تو تنها میشی طوری نیست؟
- نه! خیلی وقته خودمو به تنهایی عادت دادم.
- صا لح اس ام اس داد گفت بیا کلاس 25. رفتم. یه دختره بوداز دانشگاه صنعتی اومده بود برای رفع اشکال. (کاشکی نرفته بودم. وقت تلف کنی بود.)
- وسط کلاس زنگ زدند. با جفتشون صحبت کردم. خوشحال شدم. بهشون تبریک گفتم. گفتم الهی به پا هم پیر بشید! انگار تازه عقدشون را خونده بودند. حدس میزدم زودی به من زنگ بزنه. منم دعوت بودم اماهم غریبه بودم و هم راه دور بود. (خدا را شکر خوشبخت شد. چه روز خوبی هم بود امروز. سالروز وصال آب و آفتاب.)
- به همون استاده گفتم میشه برای کنترل کیفی بیام پیشتون؟ گفت باشه. داشتم میرفتم. گفت پس شماره منو داشته باشید که تو زحمت نیفتید.(بیست و سه چهار سالش بیشتر نبودا اما چیزش به استاد اصلی خوددرس میارزه. اصلا کاشکی همین استادمون بود)
- اس ام اس دادم به صا لح ژتون میخوای یا بدم به یکی که نداره؟ گفت میخوام. اومد. هم ژتونی که براش گرفته بودم را دادمش و هم ژتون خودمو. ناهار نخوردم. میدونستم اگه بخورم میافتم!
- مثل همیشه دعوا بود بین بچهها که امتحان باشه یا بندازیم عقب! این جوجهها عجب سوسولهای خرخونی هستند! یاد بچههای کلاس خودمون به خیر. هیچ وقت امتحان نمیدادیم!(نظر منو خواستند، گفتم برای من فرقی نداره. هر موقع شد شد.)
- قانونی وارد کلاس شد. صالح ازش پرسید یعنی تو میخوای امتحان بدی؟ یعنی اینقدر برات آسونه؟ گفت: آره آسونه! همه تعجب کردهبودند! بعد خودش اضافه کرد: امتحان دادنش که آسونه، نمره آوردنش سخته! کلاس منفجر شد.
- وسط امتحان که ماشین حساب نیاز شد یه دفعه دیدم ماشین حسابه کار نمیده! بعد امتحان اس ام اس زدم: داشتیم؟ گفت به خدا چیزیش نیست یه دوتا بزن تو سرش درست میشه! گفتم دیگه به درد خودت میخوره.(ماشین حساب خودم چند روزه غیب شده!)
- به مهندس بهرامی گفتم من این ساعت میام چون میخوام زود برم. قبول کرد. (اگه بچهها بفهمند هفته دیگه بیچارم میکنند!)
- چهار تا استاد مثل این مهندس بهرامی داشتیم دنیا گلستان میشد. با سواد، با تجربه، با اخلاق، خوش تیپ، کار بلد... هر چی بگم کم گفتم. تو این دانشگاه کم پیش میاد من از استادی تعریف کنم. چون اصلا تعریفی نیستند. اما خداییش این یکی تعریفیه. خدا حفظش کنه.
- مهندس بهرامی همه کارها را خودش کرد اما وقتی نوبت هم زدن بالن شد دست احسان را گرفت، انگشت شستش را گذاشت در بالن و گفت هم بزن. بعد که خوب هم زد من گفتم: استاد الآن برای انگشتش اتفاق خاصی میافته؟ یه نگاهی کرد و یه مکثی کرد و با خنده با اون لهجه قشنگ شهرضاییش گفت: بــــله! انگشتش سرب جذب کرد احتمال داره سرطان بگیره. آزمایشگاه منفجر شد!(بعدش همه به هوش و ذکاوت من احسنت گفتند!)
- از آزمایشگاه اومدم بیرون بابا زنگ زد گفت میخوایم بریم بیرون، بیایم دنبالت؟ گفتم نه. خستهام. نگفتم حالم خوش نیست.(کاش نیت روزه کرده بودم!)
- تو ایستگاه اتوبوس باجلان را دیدم. گفت همه برو بچ هیئت رفتند کربلا که برای عرفه اونجا باشند. (بازهم سکوت کردم. باز هم دلمون هوایی شد)
- اومدم خونه. هیچ کس نبود. نمازو خوندم و نشستم پای کامپیوتر. تا مامان بابا از بیرون اومدند خاموش کردم و رفتم چسبیدم به بخاری! مامان گفت چته: حس ناز کردنم گل کرد. گفتم صبح تا حالا غذا که هیچی، حتی یه قطره آب هم نخوردم! مامان فهمید قضیه چیه. گفت مگه برا امتحانت اضطراب داشتی؟ گفتم بی خیال تر از من برای درس و امتحان میجوری؟ گفت پس حتما دوباره اعصابت از یه جا خورده. و گرنه چه دلیلی داره اینجوری بشی؟ (خلاصه گیر داد و گیر داد تا مجبور شدم یه ذره کوچیک از قضایای روز سه شنبه رابراش توضیح بدم!)
- حم ید زنگ زد. گفت یکی از بچههای دانشگاه سر بحث انرژی هستهای برداشته کاریکاتور رفسنجانی را کشیده. همون روز طرف را اخراجش کردند! (بقیه دانشجوها بر میدارند به راحتی به ائمه و پیغمبر و خود خدا توهین میکنند، کسی کارشون نداره. چی بگه آدم؟ میترسم بیاند ما هم بگیرند ودر این دوتا وبلاگمون هم تخته کنند!)
- بی صدا فریاد کن! مزخرفه. با یه فیلم نامه کاملا تخیلی. فکر کنم ضعیفترین کار فخیم زاده باشه. یک کار سفارشیِ نون و آبدار. (فخیم زاده را با نمکیش دوست داشتم و توحید. که هر موقع میدیم اشکم در میومد.)
چند کلمه خودمانی:
به خدا من خودخواه نیستم. من همش به فکر خودش بودم. گفتم دارم کار درستی انجام میدم. چقدر اذیت شدم. مریض شدم. بی خوابی کشیدم. خودمو از خیلی از چیزها محروم کردم. از جوونیم استفاده نکردم و باز به خودم بالیدم که دارم بر خودم غلبه می کنم. همش به خاطر خودش بود.
در خلوت خیال:
در عشق اگر صادقی از قربْ حذر کن ... چون آینه از دور، قناعت به نظر کن
دل باز نمیآید ازآن زلفِ دلاویز ... زان یار سفر کرده قناعت به خبر کن
پ.ن: دست خودم نیست. خیلی سعی میکنم کوتاه و خلاصه بنویسم اما دیگه بیشتر از ایننمیتونم. باید یه کلاس خلاصهنویسی پیش بعضیا برم.(البته اگه به جاش مبهم نویسی درس ندند!)
- از صبح نشستم سر درس. فردا میانترم اصول مهندسی دارم. درسی که ازش متنفرم و از استادش هم.(همیشه با ریاضی و فیزیک مشکل داشتهام. حالا این درس شده جمع این دو. نمیدونم چکار کنم!)
- ظهر زنگ زدم به مهدی. دیدم تو وبلاگش گفته رفته دکتر و حالش خوش نیست، گفتم بزار یه احوالی ازش بپرسم. یه کامنت براش گذاشته بودم که: یاد بوعلی سینا و اون بیمار عاشقش افتادم! برداشته خصوصیش کرده! کلی خندیدیم. شبهایی هم که باهاش میچتم از بس میخندم همش میترسم اهل خونه بیدار بشند، حالا که دیگه صداشو میشنیدم! (یادش به خیر. سه راهی شهادت هم آقای هماهنگ روضه میخوند و ما دوتا میخندیدم! اونجا که جهت نیروهای خودی را اشتباه نشون داد که دیگه منفجر شدیم!)
حامد از دور گفت چیطوری بید مجنون؟ گفتم بهش بگو ما فقط برگشیم ما کجا و بید مجنون کجا؟
- مِی ... دوباره داره تو کاری که بهش مربوط نیست دخالت میکنه. همش حسادت. همش غیبت. همش کینه. تا حالا چندبار خواستم بلاهایی که تو این چندسال این بشر به سرم آورده را بنویسم، اما ابوذر نذاشت. گفت بزار فراموشت بشه. تا حالا چندین بار وجودمو از کینه پر کرده و به زور خالیش کردم. دوباره داره شروع میکنه. (نمیدونم چه گناهی کردم که این شده عذابم.)
- ظهر اخبار گفت: آیتالله هاشمی رفسنجانی ... مامان گفت: بالاخره ما نفهمیدیم ایشون آیتالله هستند یا حجةالاسلام؟! گفتم: از وقتی که رییس خبرگان شده دیگه که نمیشه گفت حجةالاسلام! کسر شان خبرگانه. اونوقت دشمنان اسلام چی میگن؟ نمیگن برداشتند یه حجةالاسلام را گذاشتند رییس؟! زَه را گفت: مگه میشه یه شبه بشه آیتالله؟ مگه نبایددرس بخونند؟! گفتم: آبجیجون تو مملکت ما الحمدلله کار نشد نداره. (میشود- میتوانیم!)
- امشب شب اولی بود که خوندیم: «وَ واعدنا موسی ثلاثینَ لیلة...» یاد باباجون افتادم. ثوابش مال اون. فقط برای اون میخونم.
- حاج منصور گفت: لذت بردیم. قدر صداتو بدون. گفتم: چی میگی حاجی؟ صدا ندیدی.
- زنگ زدم صالح. میگم چقدر خوندی؟ میگه تازه بعد صبح تا حالا جزوهشو گیر آوردم. میگه تو چقدر خوندی؟ میگم 6 صفحه. میگه: خیـــــلی خر خونی!
- عباس زنگ زد. گفت میای خونه نادر؟ گفتم نه! امتحان دارم. (اصرار کرد. داشتم وسوسه میشدم که برم!)
- باز حالم خوب نیست. اگه تو این دو روزه اعصابم یه کم آروم بشه که هیچ وگرنه یکی از شبهای آینده نمیتونم آپ کنم چون تو بیمارستانم.
چند کلمه خودمانی:
عاشق شدن یعنی آزاد نبودن، در اسارت حس دیگری زنجیر شدن. هیچ کس اسارت را دوست نداره. اصلا کی از آزادی بدش میاد؟ پس عاشق نشو. به این راحتیها هم که تو قصهها اومده نیستها!
در خلوت خیال:
عشق سلطانی است بی پروا که چندین ماه مصر ... از فرامش گشتگان گوشه زندان اوست
چه روزی بود امروز! یک روز پر دردسر. توصیه میکنم نخونید. چون نه به دردتون میخوره و نه حوصلشو دارید. اگه خوندید بعد پشیمون شدید که چرا وقتتون را تلف کردید هیچ ربطی به من نداره.
- صبح خواب و بیدار بودم که مامان گفت دارم با بسیج محل میرم اردو! گفتم کجا؟ گفت تخت فولاد. گفتم التماس دعا. ظهر که برگشت خیلی تعریف کرد. از اینکه چه علمایی اونجا خاکند. از اینکه چقدر مردم میاند و حاجت میگیرند. میگفت قبر بابارکنالدین را وقتی سرت را روش بزاری از توش صدا در میاد. میگفت راهنمای اونجا گفته مدیر هتل عباسی در زمان شاه، اینجا خاکه و از بس آدم خوبی بوده همه کارکنان هتل در اون زمان هنوز میاند اینجا سر قبرش براش فاتحه میخونند. میگفت این یکی از بس پولدار بوده و خیّر بوده تو اصفهان چند تا مدرسه ساخته و هنوز هم مدارسش معروفه مثلا مدرسه هراتی.خیلی تعریف کرد. گفتم مامان سر قبر ننهجون و باباجونت هم رفتی؟ گفت اونجا اثری ازش نیست. گلخونه شده! بعد گفت ببین ننهجون و باباجون من که 50 سال پیش مردند هیچ اثری ازشون نیست اما بعضی از این قبرها از 700 سال پیش تا حالا باقی مونده. گفتم مامانجان اینجور که شما میگی افرادی که اونجا به خاک سپردهشدهاند یا عارف و عالم بودهاند یا پولدارهایی که دست خیر داشتند. ما که عارف و عالم نمیشیم س دعا کن حداقل پولدار بشیم تا یه اسمی ازمون بمونه!(مامان دعا کرد)
- یه دوش گرفتم و صبحانه را خوردم و رفتم قرضالحسنه. بالاخره این چک مجتمع پاس شد. علیرضا گفت دختر مجرد سراغ نداری که حسابداری خونده باشه؟ گفتم چرا سراغ دارم. گفت بفرستش بیاد.
- رفتم پول اشک قلم را دادم و یه پارچه هم نوشتم برای عرفه.
- برگشتم مجتمع. ای رج را دیدم. گفتم از دست من که دلخور نیستی؟ گفت نه. حق با شما بود. گفتم گوشیم ریست شده و شمارت پاک شده. شمارتو بده. گفت چیکارم داری؟ گفتم نگران نباش شاید بعدا کارت داشتم. شماره رابا اکراه داد.گفت من این چند روزه امتحان دارم. الان دوباره همه فکر و ذهنم مشغول میشه. همین الان بگو. گفتم بیا اینجا. شماره منو گرفته داده به اون یکی اون هم داده به اونا که زنگ بزنند منو تهدید کنند. آخه این چه کاریه؟ سرش را انداخت پایین وگفت نمیدونم. گفتم این زیاد مهم نیست چون حل شد. یه چیز دیگه میخواستم بگم. نمیخوام بعدا مشغولالذمه شما دوتا باشم. گفت جای برادر بزرگترمی. من یه اشتباهی کردم قبول هم دارم که اشتباه کردم. گفتم میدونم هنوز با هم رابطه دارید. و میدونم هم چقدر همدیگه را دوست دارید. میدونم اون بیشتر تو را دوست داره. مشکلاتتون را هم میدونم. چرا داری اذیتش میکنی؟ ساکت شد. تعجب هم کرد. بعد آروم آروم شروع کرد. گفت ما به هم نمیرسیم. شما که میدونی مشکل من چیه. گفتم هر مشکلی یه راه حل داره. میدونی چقدر داره عذاب میکشه؟ گفت میدونم. گفتم میدونی کارش به بیمارستان کشیده؟ گفت میدونم. خیلی حرف زدیم. حدود یک ساعت. گفتم پس برو راحتش کن بگو نمیشه. چرا معطلش کردی؟ گفت به خدا گفتم. حتی به خاطر اون دارم همین ترم انتقالی میگیرم که از اینجا برم. اما خودش دست بردار نیست. گفتم این راهش نشد. اگه میبینی از دست من کاری بر میاد بگو تا به حاج آقا بگم شاید تونست براتون یه کاری کنه. بالاخره هر مشکلی یه راه حلی داره مخصوصا اینجور مشکلات.(تو دلم به این حرف خودم خندهام گرفت. شاید هم غصهام شد.)
- ظهر نماز را خوندیم. اومدم تو حیاط. دیدم اون گوشه ایستاده. چند نفر اومدند باهام حرف زدند. رفت. به رفیقش گفتم بگو بیاد کارش دارم. اومد. گفتم شماره منو گرفتی. من فکرکردم در اون مرود کارم داری. اما نامردی کردی که دادی به اون تا بده به اونا که منو تهدید کنند. گفت به خدا من در همون مورد گرفتم. میخواستم بیام مشورت کنم. اون روز قلم و کاغذ نداشتم برا همین تو موبایل اون ذخیره کردم. گفتم به هر حال ناراحتم از دستت زیاد. گفت تقصیر من نیست. گفتم این زیاد مهم نیست چون حل شد یه چیز دیگه میخواستم بگم. نمیخوام بعدا مشغولالذمه شما دوتا باشم. گفتم میدونم هنوز با هم رابطه دارید. و میدونم هم چقدر همدیگه را دوست دارید. مشکلاتتون را هم میدونم. چرا پس اینجوری؟ ساکت شد. تعجب هم کرد. بعد آروم آروم شروع کرد. گفت نمیشه. ما به هم نمیرسیم. داشتم نماز خونش میکردم. شایدهم مسلمون میشد. اما الآن دیگه نمیشه. گفتم بالاخره هر مشکلی یه راه حلی داره مخصوصا اینجور مشکلات ! (تو دلم به این حرف خودم خندهام گرفت. شاید هم غصهام شد.) گفت خونوادهاش پیرند و متعصب. شما کردها را نمیشناسید. گفتم به هر حال اگه میبینی از دست من کاری بر میاد بگو تا به حاج آقا بگم شاید تونست براتون یه کاری کنه. گفت نه ممنون. گفتم میدونی چرا دارم تو این موضوع دخالت میکنم؟ یه شب دیر وقت اون یکی قمیه منو کشونده اینجا هر چی از دهنش در اومده به من گفته. یکیش هم در موردشما بود. خیلی برام سنگین اومد. به خاطر همین الان دارم اینو میگم. گفت نه. مشکل ما رو فقط خدا میتونه حل کنه.
- همون موقع رفیقش اومد. گفتم صداش کن. صداش کرد. اومد. گفتم یعنی چی که میدی منو تهدید کنند؟ خجالت نمیکشی؟ این بچه بازیا چیه؟ چی پیش خودت فکر کردی؟ ساکت شد. گفتم پاتو از تو کفش من در بیار. داری اشتباه میکنی. گفتم میدونم البته تو هم تقصیری نداری و همش زیر سر اون رفیقته که اون شب باهات اومد خونتون خوابید. اما جفتتون فکرتون خیلی کوچیکه. گفتم آبروی افراد برا من خیلی مهمه. کاری نکن مجبور بشم به بابات بگم. گفت بابای من جانبازه. جبهه رفته. تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی. گفتم اگه بابا تو جبهه رفته بابا من جبهه را ساخته! بعدشم بابات جبهه نرفته که تو هر غلطی دلت خواست بکنی. تازه باید خجالت هم بکشی. یه کم توجیه کرد بعد هم اشکش در اومد و رفت. اون یکی گفت یکی زنگ زده از اسم شما سوء استفاده کرده و با احساسات یکی بازی کرده. هر چی گفتم کی بوده و به کی چی گفته؟ نگفت.
- ساعت 2:30 بودکه اومدم خونه. اولین قاشق غذا را که تو دهنم گذاشتم حالم بد شد. مامان فهمید. گفت دوباره اعصابت خورد شده؟ چی شده؟ گفتم هیچی. از سر سفره بلند شدم اومدم پای کامپیوتر.
- ساعت 4 بود با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم. یکی دیگهشون بود. گفت چی به این دو تا گفتی؟ ظهر تا حالا یکیشون حالش بدشده. البته همیشه همینطوره. حیلهاش همینه. داره نقش بازی میکنه. گفتم چیزی نگفتم فقط گفتم زرنگ بازی در نیار. بعدش گفتم شنیدم یکی زنگ زده از اسم من سوء استفاده کرده و با احساسات یکی بازی کرده. کی بوده؟ نگفت فقط اشارهای کرد. خودم تا ته خط رفتم. خیلی ناراحت شدم. (پیش خودم گفتم چقدر بعضیا واقعا پست فطرت هستند اونوقت نیلوفر کامنت میذاره میگه هیشکی پست نیست!)
- بین نماز مغرب و عشا بودم که رفیقش زنگ زد. گفت اگه میشه بیا کارت دارم. تعجب کردم. گفتم اگه تنهایی میام. گفت بیا. گفتم بعد نماز میام.
- نمازتموم شد. در گوش حاج آقا گفتم من میرم تا جایی و زود برای جلسه میام. رفتم. دیدم زیر بغلش را گرفته و آورده. وسط راه ولوشد رو زمین. گفتم چی شده؟ گفت ظهر تا حالا که شما باهاش حرف زدی اینجوری شده. یه چیز بگو خوب بشه. گفتم بیارش. گفتم الان باید من چی بگم؟ ته حرفش این بود که اشتباه کردم. به بابام نگو. گفتم قرار هم نبود بگم. آروم شد. بعدش بحث بالا گرفت رفت تو فرهنگ جامعه و دانشگاه. بحث بی نتیجه بود.
- همون موقع یکی از دوستان کوچک زنگ زد. گفتم خدا را شکر انگار زندهای؟ یعنی چی که اس ام اس میدی میخوام خودمو بکشم بعد هم ازت خبری نیست؟ نمیگی مردم نگران میشند؟ گفت به خدا خودمو میکشم. بعد هم زد زیر گریه. گفتم گریه نکن. اصلا گریه نداره بالاخره حل میشه. حالا یا با پول یا پارتی. گفت رفتم پول بدم میگه میخوای به من رشوه بدی؟ پارتی هم که ندارم. بابام هم که جانباز نیست و جبهه نرفته! شاید مجبور شم برم تهران. بابام هم هرچی از دهنش اومده بهم گفته. تازه کتکم هم زده. و باز گریه و گریه. آرومش کردم. الکی بهش امیدواری دادم.
- سل مان رسید. نشستم تو ماشینش و گفتم برو بریم در اون کفاشیه. یارو زنگ زده از از اسم من سوء استفاده کرده و با احساسات یکی بازی کرده.
- تو ماشین بودیم که میثم زنگ زد. تا دیدم میثمه یادم افتاد که جلسه داشتم و نرفتم. گفتم سریع دور بزن.خیلی راه اومده بودیم. دیر شد. رسیدم تو جلسه. حاج آقا گفت امشب معنی سر کاری راهم فهمیدیم. میدونی چقدر از بعد نماز گذشته؟ گفتم ببخشید. یه سری مشکلاتی بود که باید حل میشد.
- بعد جلسه حاج آقا گفت بیا با حاج منصور بریم یه مجتمع فرهنگیه یه نظارتی بکنیم. رفتیم. برگشتنه حاج منصور به حاج اقا گفت یه کم هوای این برگ بید را بیشتر داشته باش. بااین حرفش کارو خراب کرد. مجبور شدم همه قضایای کانون و مسئولیتش را برا حاج آقا توضیح بدم. آخرش حاج آقا گفت من دوستت دارم. شما هم فقط به فکر کار خالصانه باش.
- اومدم خونه. با بابا با هم رسیدیم. همزمان با هم گفتیم: الآن هم نیا خونه! و من گفتم مثلاینکه شما دیر کردیا. من که کارمه هر شب! (تازه از سر کار اومده بود. خیلی خسته به نظر میومد. نگرانشم.)
- شام خوردم. کم. مامان گفت ناهار هم که نخوردی. جواب ندادم. گفت خوش اخلاقیات مال تو کوچه است و مال مردم، به من که میرسی بد اخلاق میشی؟ بازم جواب ندادم.
- اخبار گفت یارو که قرار بود تو اصفهان مردم را بکشه زده یه جهانگرد فرانسوی را کشته. عکسشم نشون داد تا اگه کسی میشناسه خبر بده! (چند روزه بد جور بگیر و ببنده)
-علیرضا زنگ زد. گفت اون که میگفتی حسابداری خونده را مشخصاتش رابنویس رو کاغذ با مدارکش فردا صبح بیار. گفتم چشم. زنگ زدم بهش. خوشحال شد. گفتم مدارک رابیار اما زیاد امیدوار نباش. یه ساعت بعد داداشش مدارک را آورد در خونه.
نشستیم چایی بخوریم. مامان گفت خانم حی دری ظرف یک سال سومین پسرش را هم زن داد. پسره گفته یه دختر میخوام داداش نداشته باشه، باباش پولدار باشه، زیاد هم محجبه نباشه. زیاد هم مذهبی نباشه. مادرش هم دقیقا رفته یه دختر براش جسته با همین مشخصات. البته دختره قبلا عقد کرده حالا طلاق گرفته اما چون شرایط پسره را داشته اینام گرفتندش. گفتم همینه دیگه. زیاد مذهبی نباشه یعنی همین. پسره که از مریدای حاج آقاست. پس چطور اینجوریشو خواسته؟ مامان گفت بی خیال مردم. منظورم اینه که پس من کی برم برا تو خواستگاری؟ اصلا سراغ کی برم؟ بابا گفت میری یکی را میجوری که مومن، محجبه، نماز خون، با دین و ایمون و ... باشه. زهرا گفت پس پولدارشو نگفتی! پاشدم اومدم پای کامپیوتر. مامان گفت باز رفتی سراغ اون کامپیوتر؟
- دو ساعتی میشه که دارم مینویسم. چندین بار نوشتم و پاک کردم. اعصابم خورده اما دوست دارم بنویسم تا بمونه. مامان اومده میگه پاشو بخواب. صفحه را میکشم پایین که نبینه. میگه باز من اومدم و قایمش کردی؟ اصلا تو چی مینویسی؟ میگم داستان! میگه راستشو بگو. میگم راستشومیگم. داستان زندگیمو مینویسم. روزنوشتمه. میگه الکی میگی چون تو هرچی بخوای بنویسی اول رو کاغذ مینویسی حالا چی شده که دو ساعته داری اینجوری مینویسی؟! میگم مامان گیر نده دیگه. اگه خیلی دلت میخواد بدونی برو تو اینترنت بخون!
چند کلمه خودمانی:
آدم بعضی وقتها به سادگی بعضیا غبطه میخوره و بعضی وقتها هم حالش از بدجنسی بعضیا به هم میخوره.اما دلش به همین خوشه که هر دوتاشون نون دلشون را میخورند.
در خلوت خیال:
از هر صدا نبازم، چون کوهْ لنگرِ خویش ... بحرِ گران وقارم، در پاسِِ گوهرِ خویش
شمعِ حریمِ عشقم، پروای کُشتنم نیست ... بسیار دیدهام من، در زیر پا سر خویش
کردارِ من به گفتار، محتاج نیست صائب
در زخم مینمایم، چون تیغْ جوهر خویش
پ.ن: ببخشیداگه امشب اینجوری نوشتم. چندین بار نوشتم و پاک کردم. تازه خیلیهاشو ننوشتم. فقط هم برای خودم نوشتم. چون میخوام بمونه. وقایع امروزم خیلی برام مهم بود. لازم بود با توضیح بیشتری بنویسم.
- پست قبلی تو پارسی بلاگ منتخب شده! دارم از تعجب شاخ در میارم!
چند روزی میشه که مثلا با آبجی قهرم! یادم نیست به خاطر چی. انگار زیادی سر به سرش گذاشتم. چند روزیه نبوسیدمش. دلم براش یه ذره شده. امروز که از مدرسه اومدو رفت تو آغوش بابا دلم داشت از جاش کنده میشد. طبق عادت همیشه داشت میومد تو بغل من که یادش افتاد مثلا قهریم! الآن هر وقت نگاهش تو نگاه من میافته میخنده و دل منو بیشتر میبره. مامان میدونه اما به روی خودش نمیاره. میگه بهتر که قهرید! همیشه میگه این بچه راتو لوسش کردی. چه معنی داره آدم اینقدر آبجیشو ببوسه؟ دیگه بزرگ شده. زشته! (قهر کردنامون اینجوریه که حرف میزنیم فقط نمیشه قربون صدقهاش برم و ببوسمش!)
- اعصابم خورد شد از بس ملت اس ام اس دادند و من تو جواب نوشتم: «ممنون! فقط یه چیزی! من موبایلم رست شده و همه شمارههام پاک شده. معرفی میکنید؟» و بعد هم که طرف میفهمه تازه به سرش میزنه که سر به سرم بزاره! (خرج موبایلم دوباره این برج سر به فلک میذاره!)
- حامد و مظاهر رفته اند مشهد. بدون خداحافظی. تعجبم بیشتر از مظاهره که بعضی وقتها زنگ میزنه یک ساعت با آدم حرف میزنه، حالا نکرده یه زنگ بزنه یه کلمه بگه التماس کن دعات کنم! شمارهشون را هم که ندارم و گرنه خودم حتما یه زنگشون میزدم. (خوش به حالشون. ایام شهادت امام جواد. امام رضا را هم که میگند جوادشو خیلی دوست داره.)
- دیشب ساعت 2 بوده اس ام اس داده حلال کن میخوام خودمو بکشم. بهش گفتم احمق نشیا. دیگه جواب نداد. هر چی هم زنگ زدم جواب نداد. میدونم عاقل تر از این حرفاست اما باز هم یه ذره نگرانشم.(نکنه خودشو کشته باشه؟)
- خوابم خیلی به هم ریخته. شبها خوابم نمیبره به جاش صبحها تا لنگ ظهر میخوابم. مثلا دیشب ساعت 1:15 رفتم خوابیدم. تا ساعت 3 بیدار بودم، این دنده و اون دنده میشدم و فکر میکردم!
- مامان میگه پسر چقدر میخوابی؟ مگه تو زندگی و روزگار نداری؟ پاشو به یه کاری برس. اینقدر داریم بخوابیم وحسرت بخوریم! یاد این شعر صائب افتادم:
چند در خواب رود عمر تو ای بی پروا؟ ... آنقَدَر خواب نگه دار که در گور کنی
چند کلمه خودمانی:
مجنون گفت: عذاب میکشم. ندیدنت یه جور آزارم میده و دیدنت هم یه جور دیگه. چیکار کنم؟
لیلی گفت: امامن همیشه فقط و فقط ندیدنت آزارم میداده. مثل همین الآن! میدونی چند وقته ندیدمت؟
در خلوت خیال:
حسرت عشّاق افزون میشود در عین وصل ... موجها خمیازه در آغوش دریا میکشند!
- امروز صبح تو تاکسی که نشسته بودم رادیو جوان یه برنامه پخش میکرد در مورد اثرات سوء طلاق و مشکلات پس از اون. تو اون بیست دقیقهای که من تو ماشین بودم و گوش میکردم که چیزی جز تبلیغ طلاق ندیدم! (این رادیو جوان هم دیگه شورش را در آورده. نمی دونم چه سیاستیه که هیشکی هم هیچی بهشون نمیگه.)
- امتحان بدنشد. تا اونجا که خونده بودم را نوشتم. بقیهاش راهم که هیچی.