1   2   3      >

- حال میده اونقدر آدم برش داشته باشه که بر خلاف نظر رییس هیئت، بازهم دسته را از یه کوچه خاص عبور بده!


- ظهر این همه آبگوشت بود و به خودم چیزی نرسید! به مهدی هم نرسید اما بنده خدا هیچی نگفت.


- اس ام اس داد: «جایی را سراغ نداری ناهار بدند؟» می دونستم منظورش چیه اما گفتم: «بیا تو خیابون میبینی که همه جا دارند غذا می‌دند» باز گفت: «نیم ساعته داریم می‌گردیم اما مامان مریضه نمی‌تونه راه بره. منظورم جایی بود که صفی نباشه» یه دفعه به سرم زد و زنگ زدم و آدرس هیئت را دادم... اومدند. خوردند و رفتند. خودش و مامانشو باباش. یه سطل آبگوشت هم گرفتم دادم بهش... بعد پیام داد: «وای چقدر گوشت؟» گفتم اینجا به ندرت غذا بیرون میره این هم سفارشی بود برای شما! (یکساله داره می پرسه. بالاخره کار خودشو کرد. به همین کلک آدرس هیئت ما رو یاد گرفت!)


- دیشب حاج آقا به بابا گفته بود: «امسال بچه‌هات نیستند؟» بابا هم گفته بود یکیشون که تهرانه و اون یکی هم که اون بالا، تو حسینیه دستش بنده. امشب به محض اینکه مراسم تموم شد و شام را دادیم، زود جیم شدم و با مامان و بابا و آبجی رفتیم. وسط سخنرانی حاج آقا رسیدیم. داشتم راهمو از وسط جمعیت باز می‌کردم که یه دستی پامو محکم گرفت! جعفر بود. خوشحال شدم. همونجا نشستم تو دلش! گفت: «نامرد یهودی! دیگه با پولدارها می‌پری این طرف‌هانمیای؟» ( هر کی منو میدید فقط همین دو جمله را می‌گفت: به به چه عجب! وای چقدر لاغر شدی؟!)


- حاج آقا خوب روضه‌ای خوند. تلافی همه این ده شب منو در آورد. (اگه مثل قبلا ها وبلاگ خواننده ای نداشت، می‌شد یه حرفایی رو زد.)


چند کلمه خودمانی:


امشب، زینب است و پهنای یک بیابان، کودکان بی معجر، در پناه خار مغیلان...


در خلوت خیال:


نیست بوی گل، دماغ آشفتگان را سازگار ... ما و دامانِ بیابانی که بوی خون دهد


نوشته شده در  یکشنبه 30/10/1386ساعت  12:13 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

مکن ای صبح طلوع ...
نوشته شده در  شنبه 29/10/1386ساعت  12:43 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

- الآن رسیدم خونه. این شب و روزا دیگه ما خواب نداریم!


- رفتیم تو گود. ساعت 1 نصف شب جمعیتی قریب به ده هزار نفر ایستاده اند و عزاداری می کنند.


- از بچگی یادمه که علم بلند می کردند. اما حالا اسمش شده علم بازی! هرکی هم علمو بندازه باید یه بسته خرما نذر کنه! علمشون یه 25 متری میشد. مونده بودم این چوب صاف به این بلندی را از کجا آوردند! (خرافات جدیده! کجایی شهیدمطهری؟)


- یه گله گوسفند مثلا چند تا گوسفنده؟ پنجاه تا؟ صد تا؟ دویست‌تا؟ پونصد تا؟! 800 تا گوسفند را کنار هم خوابونده بودند و سر می‌بریدند! خیابون را خون برداشته بود.  فردا ظهر همش آبگوشت میشه و می‌دند به مردم.


- عصر تازه خوابیده بودم و داشتم خواب اینومی‌دیدم که شعر بالای وبلاگ را به همین صورت اشتباه نوشته! یه دفعه اس ام اس داد، از خواب پریدم! (دستش درد نکنه قالب قشنگ شده)


- نمی‌دونم ویروسه؟ چیه که وارد کامپیوتر شده و مرتب یه نوار زرد رنگ بالای کامپیوتر پیدا میشه و روش شعارهای ضد نظام و ضد اسلام نوشته! (کسی می‌دونه چه طوری از دستش خلاص شم؟)


- صبح اس ام اس داده که من شب بلیط دارم. بیا کتاب حسابداری و جزوه‌های اینو بگیر. رفتم.
 گفتم: همه دوستای دوستات که دارندمیاند با ماشین رفیقاشونا می‌برند ترمینال! پس رفیق تو کو؟ غصه‌اش شد! سرشو انداخت پایین گفت من تنهام!
گفت حلام کنید به اون هم بگو حلام کنه. گفتم اونو که میدونم عمرا حلالت کنه! غصه‌اش شد. گفت راست میگی. از وقتی باهاش این کارو کردم مرتب دارم بد میارم.
گفتم: پارسال که با ما دشمن بودید وقتی رفتید دلمون براتون تنگ شد. امسال که دیگه...
آخرش تشکرکرد بابت همه چیز و باز هم حلالیت طلبید و گفت این شب ها تو حسینیه دعامون کنید. غصه‌ام شد!


- جملاتی مسخره تر از این وجود داره؟: «قول بده که دیگه تنهام نذاری، چون این بار دیگه زنده نمی مونم!» (یکی نیست بگه: چرا همون موقع نمردی؟ پس مطمئن باش این بار هم مثل دفعه پیش نمی‌میری!)


- عادت ندارم از وبلاگی ها نام ببرم اما امروز حسن خودش اصرار کرد که دهنم وا بشه. منم یه چیزی در جواب یه چیزی بهش گفتم. ناراحت شد انگار. از عصر تا حالا فکرم مشغوله. ( حسن جان رسما معذرت. امشب ویژه دعات کردم.)


- گفت چی شد؟ گفتم صبر کن. همشو کم کم می‌نویسم. (خیلیه. یعنی از ظرفیت من خارجه بخوام یک جا بگم. آروم آروم می‌ریزم بیرون.)


- اس ام اس داده: «امشب کجائی؟ میری مسجدامام حسین دعا کمیل حاج اقا؟ اگه میری بگو منم بیام.» گفتم: «تو برو. مثل همه این سالهایی که من رفتم و به یادت بودم. من هم اگه شد اینجا رو ول می‌کنم و میام. البته به شرطی که بیای ببینمت. » (تا حالا دستمون بند بود .نشد برم. شرمنده‌اش شدم.)


- معلوم نیست کی راست میگه. حاج اصغر میگه پولشو داده‌ام. صداق زنگ می‌زنه میگه نداده. زنگ می‌زنم حاج آقا، زنگ می‌زنه به حاجی، زنگ می‌زنه به من و... همینطور این سیکل ادام داره. (این مداح مشهدیه هم شده دردسر برا ما. امشب ساعت 1و نیم بود خودش زنگ زد! گفتم حتمامی خواد بگه پول ما رو بدید! گوشی را بر نداشتم!)


- نوشته: هیئت مسجد حکیم اومد مسجد ما. به یادتم. هرجا هستی یادم کن. (تو حسینیه بودم. یادش کردم.) حالا باز اس ام اس داده: «خیلی دوست دارم بدونم تو تو کدوم هیئتی! اما ازت حرف که در نمیاد!» (گفتم بمون تو خماریش!)


- بچه‌ها موندند حسینیه. دارند آبگوشت فردا ظهر را می‌پزند. من اومدم بنویسم و برم!


- شب نهم هم گذشت، شب تاسوعا، شب عباس
گفت علمدار حسین توئی؟!...
گفت نانجیب یه وقت اومدی که دست در بدن ندارم...
گفت اگه تو دست نداری من دارم. عمود آهن رو بالا برد...


یا کاشف الکرب عن وجه‌الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین


چند کلمه خودمانی:


با یکی صحبت می‌کنی احساس می‌کنی حرف همو خوب می‌فهمید. می‌شینید کلی برای هم درد دل می‌کنید، می‌خندید، اشک می‌ریزید.  قسمت زجر آورش اونجاست که نوبت طرح مشکلات که میشه میبینی از کمک کردن بهش عاجزی. نگرانشی، نمی‌تونی این نگرانی را مرتفع کنی... فقط کاری که ازت بر میاداینه که براش دعا کنی...


در خلوت خیال:


زنم بر سنگ اگر مینای خالی، نیست از مستی ... که نتوان بی تکلّف، دید جای دوستان خالی


ندارم یاد، بی داغ محبت سینهء خود را ... ز آتشپاره‌ای هرگز نبود این دودمان خالی


نوشته شده در  جمعه 28/10/1386ساعت  2:11 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

- مامان میگه دیشب یه دختر خوشکل دیدم. بعد محرم بیا بریم برات بگیرمش... دختره سفیده و خوشکله. چشماشم درشته و رنگی! نمی‌دونم آبیه یا سبزه ! اما از همون چشماییه که تو دوست داری! نوه سید حاج آقا باقر میردامادی بزرگه! ...
میگم: مامان؟؟؟؟؟؟؟!... بی خیال!
میگه: خوب باشه. دختر حب علی هم هست. اما این ها میلیاردرند. به ما نمی خورند... این دختره خوشکله چشماشم رنگیه!
میگم: مامان؟؟؟؟؟؟؟!... بـــــــــــی خیال!
آخرش میگه: خوب تو که نمی گی من کیو می خوام تا برات برم خواستگاری...
باز میگم: ... بـــــــــــــــــــــــــی خیالش شو مادر من! ...


- آقا رضا نونوا حالش بد شده. بردنش بیمارستان. (میگن حالش خیلی بده. خدا شفاش بده). خلاصه محلمون نونوایی نداره. ظهر رفتم نونوایی یه محل دیگه. دعوا شد. مرده گفت: خوب به شوهرت بگو بیاد بایسته تو صف تو که ...! زنه گفت: شوهر من هیچ وقت تو صف نمی‌ایسته! (تو دلم گفتم از بس شوهرت کالیبرش زیاده!)


- دایی امشب شام میداد. گفتم من که شب نمی‌رسم برم، ظهر رفتم یه سری بهشون زدم. خوشحال شد... (کاراشون خوب نیست...)


- رفتم در خونه حاج اصغر. گفتم حاجی حاج آقا فرمودند طبق قراری که داشتیم پول اینمداحه را شما بدید... گفت برگ بید چه خبر از حسینیه؟ گفتم حاجی در یک کلمه دهنمون را ... گفت دور از جون! گفتم حاجی ببخش من اینجوری حرف می‌زنم اما تنهاعبارتی که می‌تونست در کوتاهترین جمله اوج بلایی که اینها دارند به سر من میارند را بیان کنه همین بود...


- ریز نوشت:  (از چند شب پیش تا حالا که با یکی هم کلوم شده‌ام دهنم خیلی ول شده! به اون که تک زنگ می‌زد که گفتم تو که ما رو ... به مرتضی هم که اومده بود برا دوستش کمک می‌خواست  گفتم دو حالت داره: یا خودش می‌خواد بره ... یا به زور می‌خواند... به مهدی هم که زنگ زدم که همش ... با هلپر هم که چت کردم که ... دیشب هم که روبرو همه ملت به احمد گفتم تو اگه ... داشتی جلوی خود حاج آقا حرفتو تکرار می‌کردی. به نادر هم گفتم دفعه آخرت باشه غیبت می‌کنی و گرنه ...  امروز هم که به حاج اصغر گفتم اینا دهن ما رو ... امشب هم که به حاج رضا گفتم اینقدر ... اینها رو نکن!)


- مداح مشهدیه این چند شب کیف کرده بوداز حسینیه. می‌گفت چرااین حسینیه اینقدر قشنگه؟! امشب هم گفته بود: نظم مجلس اینا رادوست دارم. نیم ساعتی زودتر اومده بودنشسته بودتو مجلس.
 بعد مراسم بردمش کوچه بهشاد! گفتم حاجی خونه ها رو میبینی؟ دهنش باز مونده بود! میگفت: یا حسین!‌این خونه ها دیگه چیه؟ گفتم اینجا محله مرفهین بی درده! فقط انگار ماییم که تو اینهاغریبیم! براش گفتم از سختی‌های کار تو این جو و اینکه چقدر زحمت می‌کشیم تا یکی از اینا رو بکشونیم تو مجلس!


- اومده بودند شام اضافه می‌خواستند. دلم به حالشون سوخت. اول چندتاتیکه درست و حسابی بارشون کردم، بعد هم جور کردم دادم!


- تعریف کرده : (ناخودآگاه دستش را جلوی صورتش گرفت و خواست گریه کنه .خواستم دستشو بگیرم تحمل دیدن اشکاشو ندارم. ولی نمی تونم!
به راستی آیا عشقی به پاکی عشق ما هست؟؟؟؟)


- میگه اسم وبلاگتو بزار «بیاین تو اس ام اس جالب!» نمی‌دونه بعضی این اس ام اس ها چه کار می‌کنه با دل آدم.


- اس ام اس داده: « خنده‌ات از ته دل، گریه‌ات از سر شوق، نبود هیچ غروبت غمگین، نشودهیچ زمانت بی عشق» (هر چی نگاه کردم یه تیکه‌ای چیزی توش پیدا کنم نبود. تعجب کردم چون اولین باره یه اس ام اس درست و حسابی میده!)


- اس ام اس داده: «امتحان اصول طراحی تستیه.  ثبت نام ارشدآزاد از 30/10 !» (گفتم برو بابا!)


- اس ام اس داده: « اگه خونه‌ای TV  رابزن شبکهاصفهان!» زدم. هیچی نبود. آهنگران داشت می‌خوند! ( دلم واسشون سوخت! بیچاره ها خودشون شبکه استانی ندارند!)


- اس ام اس داده: «چرا دیگه زیاد نمی‌نویسی؟» گفتم : اون وبلاگ برام خیلی عزیزه.  نمیشه. جو اونجا سنگینه و ...


- اس ام اس داده: « از احساسم می‌نویسم تا ببینی کی بااحساس تره!» (گفتم الکی می‌گن شماها...!)


- اس ام اس داده: « اگه کارهای محضری کردن عقدمون طول بکشه از امتحاناتم می‌مونم!» (جالب بود. چون دختر دایی هم امروز رفته بود عقدشو محضری کنه! خبریه امروز؟)


- اس ام اس داده: «سلام. امشب عالی بود. مخصوصا اون موزیکش. دستتون درد نکنه. من فردا دارم میرم شیراز» (گفتم این که قمیه شیراز چرا؟!)


- اس ام اس داده: «عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است ... دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است» (جوابی براش نداشتم جز یه نم اشک و آه و دعا ...)


- حسنشون گفته بود شبی که ما شام می‌دیم اگه اجازه بدید گروه موزیک هیئتمون را هم دعوت کنم بیاند یه مارش عزا بزنند. حاج آقا گفت نه! من گفتم بیاد!
 اومدند. اول جلسه، قبل از روضه، همه چراغ‌ها را خاموش کردیم و نورافکن راهم انداختیم روی بنر حرم و گروه موزیک را دعوت کردم... صحنه غریبی بود. مجلس حال و هوای عجیبی پیدا کرد.اینهمه جمعیت آروم  به سینه می‌زدند و اشک می‌ریختند...
 اون موقع که آهنگ «لایی لایی از سفر برگشته اصغر» را زدند خودم دیگه حالم دگرگون شد... به یاد باباجون افتادم که چقدر این شعر را برامون می‌خوند...
(حاج آقا آخر جلسه گفت چطور بود؟ براش تعریف کردم. گفت دستت درد نکنه!)


- شب هشتم بود. شب علی اکبر...
گفت هر چی گریه کنی زخم‌های ابی عبدالله خوب میشه با اشکای شما... اما یه زخمه که خوب نمیشه:
گریهء تو مرحم است بر همه زخمش ولی ... زخم علی اکبر است زخم گلوی حسین
- تلافی این چند شب را درآوردم... نشستم یه روضه مشتی گوش دادم و اشک ریختم... مامان رسید، دید چشمام خیسه هیچی نگفت و رفت...


چند کلمه خودمانی:


کی گفته از دل برود هر آنچه از دیده رود؟


در خلوت خیال:


هر آنچه می‌رود از دیده گر زدل برود ... چرا زیاده ز دوری شود محبت تو؟!
درازتر ز شبِ هجر نامه‌ای باید ... که خامه شرح دهد شوق بی نهایت تو
من آن زمان چو قلم سر ز سجده بردارم ... که طی چو نامه شود روزگار فرقت تو


نوشته شده در  پنجشنبه 27/10/1386ساعت  1:27 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

دیگر زمانه زمانهء لیلی و مجنون نیست.
اگر مجنون شدی دیوانه‌ات می‌خوانند و اگر لیلی شدی داخل آدم حسابت نمی‌کنند!
هجر؟ دوری؟ فراغ؟ این واژه‌ها در عشق امروز جایگاهی ندارند...

 واژه‌هایی که مانده‌اند: بوسه، نوازش، آغوش!
این عاشقان به این واژه‌ها که مانده‌اند هم رحم نکرده‌اند، چه اینکه در معنای واقعی خود آن را به کار نمی‌برند. واژه‌ها را هم در عمل انجام شده قرار داده‌اند!

نوشته شده در  چهارشنبه 26/10/1386ساعت  7:38 عصر  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

- تا الآن داشتیم ظرف می‌شستیم. (تف به ریا!)


- میگه: باهم رفته بودیم بیرون که داداشش رسید! چرا من اینقدر بد شانسم؟ اون از ... اون از ... اون از ... اون از ... اون از ... اون از ... اون از ...  همش اولش خیلی خوب پیش میره اما تا میایم به یه جاهایی برسونمش زرتی کار خراب میشه! (یه ده تایی را گفت!)


- این مردک گنده خجالت نمی‌کشه؟ دیشب که روبرو مداح آبرومون رابرد. امشب هم جرات نمی‌کرد نزدیک من بیاد اما تا می‌تونست سم پاشی کرد! (واقعا بعضیا مریضند. حتی تو کار امام حسین هم کارشکنی می‌کنن.)


- حاج حسن گفت: «دستت درد نکنه خیلی زحمت می‌کشی...»گفتم: «ما دیگه این چند تا محرم حرف خورمون ملس شده حاجی...» گفت: «گوش نده. تازه اجر کارت می‌ره بالا.» (تو دلم گفتم: خدا پسرت رابیامرزه)


- آخرای مجلس بودیم که گفت: «سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گل‌ها هدیه می‌بخشد، به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت خوب دیدن، خوب بودن، خوب ماندن را.» (چشمام خیس شد. دعاش کردم...)


- زنگ زدم به حج میتی. داشت با حامد احسان بخش می‌رفت یه جا شام تلپ بشه. گفت: چند روز دیگه گندش در میاد! چقدر خندیدیم!


- اس ام اس داده: امشب شام می‌دند؟ برا ما می‌ذاری؟ گفتم: اینجا برا کسی بذاری نیست. هر کی بیاد می‌خوره ومیره!


- سیب؟! پس کجایی دلدار؟


- تازه از دیشب پیرهن مشکی‌ام را پوشیدم. بچه‌ها می‌گند: هان؟ بالاخره پوشیدی؟ میگم: «حرمت داره این سیاهی. نمیشه رو سیاهی دلت پوشید.»


- بابا میگه: این سفره چرااینقدر کوچیکه؟ مامان میگه: «برای اینکه نزدیک هم باشیم. دلامون یکی شه!» (اجزهما بالاحسان احسانا...)


- اخبار میگه: سخنگوی قوه قضائیه از محکومیت دو مدیر سابق شرکت گاز خبر داد! همزمان من و مامان میگیم: «باشه تو راست میگی!» اخبار میگه: ... ضربه شلاق! مامان میگه: «حتما شلاق‌هاتون اسفنجیه که نازشون کنه!» اخبار میگه: ... سال زندان! مامان میگه: «چه زندان خوبی که جکوزی و سونا هم داره!» من میگم: «زن‌هاشون هم که تنگ جیگرشونند! مرخصی‌هم که میرند! تو زندان شرکت هم که ثبت می‌کنند. تجارت هم می‌کنند. کلاس مهارت‌های کسب درآمد هم که برای زندان‌بان هامی‌ذارند... !»


- بعد از ظهر یه لحظه آن شدم که خبر آپیدن اون یکی رابدم. پارسی بلاگ هلپ سلامم کرد! گفتم چه سلامی؟ بریداین سایتتون را جمع کنید. گفت مثلا؟ گفتم کامنت‌دونیش! تکذیب کرد!!! (بعدش یه جمله اون تیکه می‌انداخت یه جمله من! آخرش کوتاه اومد!)


- غیبت می‌کینم، می‌خندیم، بعد می‌بینیم تهمت هم بوده. (خدا به دادمان برسد.)


- داشتم می‌خوندم: «در هوایت بی قرارم بی قرارم روز و شب...» مامان اومد گفت: «اگه واقعا در هوایش  بی قرار بودی صدای اذان را که میشنیدی پا می‌شدی نمازتو بخونی!»


- صبح رفتم عاشورا. بلور خالص از آسمون میومد. تو نور لامپ سر کوچه چنان درخششی داشت که انگار هزاران هزار فرشته رقص کنان از آسمون نازل می‌شند. چند تاشو گرفتم. بلور خالص برف بود. بدون کوچکترین شکستگی! (مثل همون برف‌هایی که قدیما تو برنامه کودک نشون می‌داد!)


- میگه: «اینجوریا که تو فکر می‌کنی نیست. دوست دارم در مورد دوستم باهات صحبت کنم. نمی‌دونم کی. شاید خیلی زود شاید خیلی دیر...»


- نوشته: «سلام صبح به خیر. آدم ها را باید چی؟ باید از نو شناخت!»


- امشب از آخر به اول نوشتم! اینم برای تنوع!


چند کلمه خودمانی:
نظم میگیری... نگاهت هرز نمی‌ره... به زبونت مسلط میشی... افکارت پراکنده نیست... هدف پیدا می‌کنی... آینده نگر میشی...
 چه خبره؟ عاشق شدی؟!


در خلوت خیال:


هر پاره داشت از دل من عالمِ دگر ... شیرازه کرد زلفِ دلارای او مرا


نوشته شده در  چهارشنبه 26/10/1386ساعت  1:20 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

همیشه از وبلاگ های عاشقانه حالم به هم  می خورده است.
اینجا یک وبلاگ عاشقانه نیست. اصلا چگونه می‌شود عشق را در قالب یک وبلاگ جا داد؟ حتما قالب وبلاگ به هم می‌ریزد، مثل همان مواقعی که یک عکس بزرگ پایین متنت می‌گذاری و قالب وبلاگ که هیچ خواهر و مادر لینک‌ها و متن‌ها و همه چیزت را با هم پیوندمی‌دهد!
اینجا موقتا توهمات چندین ساله مرا پذیراست.
هر که می‌خواهد بگوید، هر چه می‌خواهد.


نوشته شده در  سه‏شنبه 25/10/1386ساعت  10:57 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

- صبح 10 که رفته‌ام حسینیه، 2:30 اومدم. مامان زنگ زد بیا ناهار. گفتم باشه هرچند حاجی ناهار گرفته اما میام. مرغ بود. 3 تا غذا بود و 4 نفر. من دو تا قاشق بیستر نخوردم. گذاشتم برای مهدی و حامد. به رضا هم گفتم کم بخور. بزار برای مهدی و حامد! مهدی که اومد اولش دو تا قاشق خورد و بعد گفت: من غذا کامل می‌خوام. چرااین غذا دست خورده است؟ بعد هم نخورد و رفت  یه ده تا تخم مرغ جوشیده های صبح را آورد و با نون خورد. حامد هم گفت چون این نمی‌خوره من هم نمی‌خورم... بدم اومد. گفتم من نخوردم که شماها بخورید، حالا میگید چرادست خورده؟ اومدم خونه... شب مهدی اومد دستم را گرفت گفت بیا کارت دارم. انگار رضا بهش گفته بوده برگ بید ناراحت شده. اومدیم تو آبدارخونه. گفت: ناراحت شدی؟ به خدا به خاطر دستخوردگیش که نبود، به خاطر این بود که غذا توش مو بود! من چون دیدم شماها خوردید.هیچی نگفتم...  آقا تااینو گفت، سرمو کردم تو ظرفشویی و حالم به هم خورد!!! گفتم حالا میگی؟! هرچند اون موقع هم می‌گفتی دیگه فایده نداشت! (بااینکه دو تا قاشق بیشتر نخورده بودم و مطمئنم مو هم نخورده‌ام اماهمین حالا هم که دارم می‌نویسم عقم می‌گیره!)


- مراسم خوب بود هرچند قضیه این مداح سه پیچه شده مایه خنده ملت!


- سخنران‌هامون معرکه اند. استاد جدیدی و حاج آقا رهبر که دیگه  وصفشون نا گفتنیه!


- حاج رضامهربون شده! یهو گرفت  بغلم کرد ماچم کرد و گفت مثل بچه خودم دوستت دارم.


- تو هیئت بودم که اس ام اس داد: « عاشورا تاسوعا تهرانم. دعام کن. مخصوصا شب تاسوعا که مال حضرت ابالفضله.». گفتم باشه. اما بازم اس ام اس بده که یادم نره!!!


- تو هیئت بودم که اس ام اس داد: « چنان پر شد فضای سینه از دوست ... که فکر خویش گم شد از ضمیرم.» گفتم: خوش به حال اون دوست! گفت: « محتاج دعای خیریم» گفتم: بحث استاد دوستیه! به یادتونیم.


- تو هیئت بودم که اس ام اس داد: « نبینم اینجور حرفا بیاد سراغت؟ بعدشم بی معرفت تا اون موقع اونجا بودی و به ما نگفتی؟» گفتم: باز هم دارم کفر می‌گم، تو توجه نکن. بعدشم تااون موقع بودم اما دیگه روم نشد مزاحمت بشم.


- تو هیئت بودم که اس ام اس داد: «احتمالا 5 شنبه شرمو کم می‌کنم. سی دی ها رو برام میاری؟» گفتم: حالا ما یه شوخی کردیما! باشه سعی می‌کنم.


- اومده بود. مرتب تک زنگ میزد. تا من می‌رفتم پشت میکروفن تشکر کنم یا تا دوربین منو نشون میداد، اینم زنگ می‌زد. گفتم نمی‌تونم بزارم رو سایلنت، اذیت نکن. گوش نداد. گفتم بابا تو که ما رو ... . حاجی دعوام کرد. منم که میدونم تو همینو میخوای! خوب شد؟ بسه دیگه. بازم گوش نکرد.


- امشب نرفتم هیئت. اومدم خونه. داشتند شام می‌خوردند. تا رسیدم تو مامان دیگه غذا از گلوش پایین نرفت. بغضش گرفت. گفت:«من خیال کردم امشب هم میری یه جا هیئت. یه امشب بهت زنگ نزدما. حالا غذا هم تموم شد. ظهر هم که ناهار منو نخوردی...» شرمنده‌اش شدم. دو تا قاشق ته بشقابش بود خوردم... بعد هم یه لقمه نون با خورش‌ها خوردم. خوشمزه بود.


- « دوستت دارم، با ص صابون که همه تو کفش بمونند!» (یعنی اینقدر غلیظ؟!)


- میگه تو خیال نداری بیای؟ اوووووه! میدونی چند وقته نیومدی؟ میگم باشه. فقط به خاطر تو! میگه به من چه؟! حالا نیای بگی تو گفتی‌ها! (عجب دوره زمونه‌ای شده ها ! برا هیشکی نمیسه کار خیر کرد!)


- میگی: کی؟ صاف میگه فردا! (دمت گرم.بابا تو که بدتر از منی! من فکر میکردم خودم... نمی‌دونستم تو هم اینقدر... ! )


چند کلمه خودمانی:
هر چند سخت بود و دشوار. اما تمرین صبر خوبی بود. می‌دونم بعدها تو سختی‌های زندگی خیلی به دردم می‌خوره. شکر که طاقت تحملشو دادی. شکر که طاقت تحملشو میدی ...


که را می‌گشت در خاطر، کزان آرام بخش جان ... مرا بازیچهء صرصر شود کوه شکیبایی؟!


نوشته شده در  سه‏شنبه 25/10/1386ساعت  12:54 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

همین دیروز بود که گفتم برف زیباست اما دوستش ندارم. امروز می‌گویم برف زیباست و دوستش دارم!
 اصلا چه فرقی می‌کند برف زیبا باشد یانباشد وقتی تنهایم؟ برف زیباست چون تو زیبایی. برف را دوست دارم چون تو را دوست دارم.


نوشته شده در  دوشنبه 24/10/1386ساعت  3:31 عصر  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

- سلمان زنگ زد که قصاب را از کاشون آوردند براشون بخونه.میای بریم؟ گفتم بریم. رفتیم اما به مداحی نرسیدیم فقط به آبگوشت تهش رسیدیم!


- گفت: «میشه الآن زنگ بزنم؟» شنید:  «هان! چیه کم طاقت شدی؟» (کارای اینها هم عجیبه. نه به اون صبر و طاقت قبلنشون، نه به این بی قراری های فعلیشون!)


- تو ماشین که تنها میشیم سلمان میگه: مهندس چته؟ چرا چند روزه در همی؟ میگم چیزی نیست. میگه: چرا من می‌دونم همش مال اینترنته. خوب تو که اعصابت خوردمیشه چرا میری تو اینترنت؟ گفتم چیزای زیادی ازش آموختم. گفت پس این اعصاب خوردیه بعدش دیگه چه صیغه‌ایه؟ حرفی برا گفتن نداشتم. (آدم چهار تا رفیق مثل این داشته باشه براش بسه.)


- زنگ زد. صداش گرفته بود. گفتم گازتون وصل شد؟ گفت آره اما حسابی سرما خوردیم. گفت: هیئت میری التماس دعا. ما اینجا تا زانومون میره تو برف.نمی‌تونیم از خونه بریم بیرون.


- مداح مشهدیه را آوردم برامون خوند. ملت کیف کرده‌بودند. قبلش هم سلمان ملا علی را آورد. باز هم ملت کیف کرده بودند. آخرش همون یارو خوند، ملت از خنده روده‌بر شده بودند!


- اومد گفت: آقای برگ بید! من همه برنامه‌هامو کنسل کردم که در خدمت شما باشم، اگه میبینید وقت پره بگید تا من برم به مجالس دیگه‌ام برسم! گفتم بله بهتره همین‌کارو بکنید! هیچ جا نرفت! تا آخر نشست و باز آبرومون را برد!


- هرچی گفتم بریم هیئت، گفتند ما گشنمونه! گفتم خوب شام می‌دند. گفتند: نه دیر شام می‌دند! رفتیم ساندویچ خوردیم!


- حاج علیرضا زنگ زده میگه: اومدند دفتر امام جمعه به امام جمعه لاپورت داده‌اند که برگ بید این آقا را دعوت کرده سخنرانی کنه. چرا حالا که نزدیک انتخاباته اینو دعوت کردی؟ تو که اینو میشناسی؟ گفتم: حاجی جون خود رییس کل از بالا دستور داده که باید فلانی باشه. این اونقدر خودشو تو اون سیستم جا کرده و اونقدر قبولش دارند که همه جلسات سیاسی‌شون را این برگزار می‌کنه. من دعوتش نکردم. فقط گفتند شما که باهاش آشنایی زنگ بزن، من زنگ زدم. بعدش زنگ زدم به ریس کوچک. گفتم اگه بنا باشه منو تو دفتر امام جمعه خراب کنند و زیر آب منو بزنند من دیگه نیستم. خودت مگه نگفتی رییس بزرگ گفته اینو دعوت کنید؟


- تعجبیه که عباس هنوز نیستش! باباش هم لو نمی‌ده که کجاست. هر جاهست مطمئنا براش می‌صرفیده که اینجا نیومده. این جایی نمی‌خوابه که آب زیر پوستش بره.


- اس ام اس داده: طرح 120 میلیون صلوات. لطفا تو هم به 12 نفر دیگه اس ام اس کن! قبلا هم گفته‌ام. اینها الزام آور نیست. هیچ فایده‌ای هم نداره. (از این رفیقمون بعید بود. این که خودش حاج آقاست)


- پاتوق آخر شب خونه نادره. جایی که پس از یک روز خستگی تن و روان آدم آروم می‌گیره. (خنده‌های امشب هیچ وقت یادم نمیره!)


- از اول ترم عزا گرفته‌بودم که چراامتحاناتم تو دهه اوله. هر شب یه تشکر ویژه دارم از خدا و خود ارباب. اگه این برف نبود و این تعطیلی پیش نیومده بود امسال محرمم خراب بود.


چند کلمه خودمانی:


به نظر من دو راه بیشتر وجود نداره:


1- اینکه به ازدواج فکر نکنیم و فقط و فقط در پی استحکام روابط با شخصی که فعلا او را «دوست» خطاب می‌کنیم باشیم. در این صورت باید بدونیم که این رابطه تضمینی برای ازدواج نخواهد بود؛ بلکه فقط « احتمال» داره بتونیم طرف را عاشق خود کنیم و بعد با او ازدواج کنیم.


2- اینکه مثل بچه آدم بنشینیم در خانه تا وقتش برسد و به همان صورت سنتی که اجدادمان وصلت کرده‌اند، ازدواج کنیم. در این صورت باید بدونیم که این ازدواج تضمینی برای یک رابطه عاشقانه آتشین در طول زندگی با همسرمان نخواهد بود.


(یواشکی میگم: اگه راه اول را تجربه کردی و بعد به فکر دومی افتادی بدون اشتباه بزرگی مرتکب شدی. چون مزه راه اول هیچ وقت نمیذاره تو مزه اصلی راه دوم را بچشی!)


(باز هم یواشکی میگم: یعنی میشه 1 و 2 را باهم قاط زد و یه چیز درست و حسابی از توش در آورد؟ مثلا اینکه هم عاشق بشی و هم باهاش ازدواج کنی؟)


در خلوت خیال:


ای عشق، غافلی که جدا از حضور تو ... آسودگی چه با منِ غمناک می‌کند


نوشته شده در  دوشنبه 24/10/1386ساعت  1:28 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

برف می‌آید… امروز مثل همیشه رد پاهای روی برف‌ها را دنبال نمی‌کنم. نمی‌خواهم باز خود را در خیال آن دو جسم سخت و لطیفی که دست در دست هم، این ردپاها را برای دل حسرت‌زده من به جا گذاشته‌اند غرق کنم… امروز با توام… صبر کن! از این طرف! اینجا هنوز ردپایی نیست! نمی‌خواهم  پا جا پای کسی دیگر گذارم… امروز ردپای خودمان رامی‌خواهم. ببین چگونه محکم قدم بر می‌دارم!


نوشته شده در  یکشنبه 23/10/1386ساعت  6:52 عصر  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

- قرار نبود باز حرف بزنم. حتی با خودش. بعداز ماجرای اون شب و رفتنش از خودم قول گرفتم که دیگه مزاحمش نشم. خجالت می‌کشم. اما وقتی سلامم داد، از خوشحالی داشتم بال در میاوردم. بین زمین و آسمان مانده‌بودم. سوال داشتم. دیروز گفته بودم می‌پرسم، اما فکر نمی‌کردم به این زودی! تا صبح حرف زدم. و شنیدم.


- تصمیم را گرفته بودم. خودش و خودش هم می‌دونند که اگه من تصمیمی بگیرم محاله عقب بشینم. اما تصمیم عوض شد که هیچ، شوقی درونم شعله‌ور کرد که بهترین روز زندگیمو رقم زد. (ممنونشم. میدونم نه میشه و نه میتونم جبران کنم.)


 - رفتار مامان عجیب بود. چند باری بیدار شد، در را باز کرد، اما مثل همیشه دعوام نکرد! صبح شد. باز اومد. گفت تو که خودت برنامه می‌ذاری  پاشو برو که نگند برای صبحانه میاد.


- گفت: «تو انگار از همه جا بی خبریا!» گفتم: «من زنگ نزده‌ام به بچه‌ها. اگه زنگ بزنم می‌پرسندتا کجا خوندی؟منم میگم هیچی!این‌ها هم باورشون نمیشه!»


- گفت: وای به روزی که دست همو بگیرند..بیتابیشون فلک رو نابود میکنه! گفتم نمی‌گیره. مطمئن باش. تو اینو نشناختی! گفت: روابط قابل پیش بینی نیستند ! (بعضیا باید پیشگو بشند اشتباهی یه چیز دیگه شدند!)


- خیلی جالبه که یه متن خصوصی که مال خوته رو خودت بخونی هیچیت نشه اما بعد که داری همینطوری برای شخص سومی روخونی می‌کنی بشی پر از احساس، پر از درد، پر از غم، پر از اشک و آه.


- حق داره برا گفتناش حد و حدود بزاره، اما اگه اون شب این چیزها را به من گفته بودمن اینقدر به هم نمی‌ریختم، قضیه هم به اون شکل تو ذهنم نمی‌رفت، اون اس ام اس لعنتی را هم نمی‌دادم، یکی دیگه را هم عذاب نمی‌دادم که کارش به بیمارستان بکشه. یقینا حالا هم همینطوره.


- «به سبک جامعه تو آدم نیستی. تو این جامعه آدم بودن را به ... می‌دونن.» (اشک اومد تو چشام. دلم به حال خودم سوخت)


- «پاک بودی انشالله زندگی پاکی رو هم خواهی داشت» (لعنت فرستادم به این همه پاکی. لعنت.)


- احتمالا گوشواره بی گوش مثل چی می‌مونه؟!


- یه جمله کفر گفتم. (خدایا منو ببخش، هرچند که الآنم سر حرفم هستم.)


- وارد حیاط که شدم شوکه شدم. همه جا سفید بود. آسمان هم سفید بود. ناخودآگاه اشکم جاری شد. از این همه زیبایی، از این همه عظمت به وجد اومده بودم. درخت خرمالو دیدنی بود.


- تو کوچه هیچ ردپایی نبود. بعد از گذاشتن هر جای پا،  قطره‌های اشکم بود که توی برف فرو می‌رفت و من چند باری خم شدم تا عمق سوراخ گرمای اشکم را بسنجم!


- زن همسایه از دور میومد. از بس آهسته راه می‌رفتم، رسید به من، نگاهی کرد و رد شد. حتما باخودش گفته: عجب دوره زمونه‌ای شده! این هم دیوانه شد! (وقتی برای گرفتن یک بسته نون اضافی اومد دم در آبدارخونه و به من نگاه کرد، تعجب را در نگاهش می‌شد خوند!)


- گریه کردم حسابی. گفتم آقا جان امروزو ببخش. بالاخره جایی بهتر از اینجا پیدا نمیشه که تفاوت اشکت معلوم نشه. بزار امروز برای خودم گریه کنم. احتمالا حاج حسینعلی که می‌خوند پیش خودش گفته: چه گریه کن خوبی پیدا کردیم امروز!


- گفتم: میشه الان زنگ بزنم؟ گفت: الآن؟  نه! چی شده باز؟ گفتم هیچی! فقط خواستم صداتو بشنوم. (معمولا تو مجلس امام حسین دوستان از خاطر ما نمی‌رند!)


- گفت: « اگه امتحان داری نامردی نگی بیام برسونمت!» شنید: « دارم. ساعت 1 و نیم. اما خیابونا لغزنده‌است.» گفت: «می‌خوای لذت دیدارتو به این بهونه ازم بگیری؟» (تو کارهای خدا موندم که چطور برابعضیا یهو همه چیو جور می‌کنه‌ها)


- صبحانه آش بود. خوشمزه هم بود! یک دیگ پر اضافه اومد. باز سطل‌ها پر شد و معلوم نشد کجا رفت!


- قرار شد همه را خبر کنیم و بعد از شستن ظرف‌ها بریم برف بازی! سلمان رفت. من هم دیدم حال خوشی ندارم، آروم جیم شدم! بعدا بچه‌ها یک آدم برفی گنده و خوشکل وسط حیاط حسینیه درست کرده بودند!


- 8 بود. اومدم خونه. تا 10 فقط می‌لرزیدم. لحاف را کشیدم روی سرم. گرم نمی‌شدم. صدای تاپ تاپ قلبم رااز توی بالشم می‌شنیدم. نفس‌هام صدای زوزه گرگ میداد! به وضوح می‌لرزیدم. تشکم را چسبوندم به بخاری اتاقم. فایده نداشت. 3 تا بلوز(بولیز؟) روی هم پوشیدم. فایده‌ای نداشت. راه حلش را پیدا کردم. فایده داشت!


- اس ام اس داد: چقدر می‌خوابی؟ تعطیلتون کردند که بیشتر درس بخونید! جواب دادم. جواب داد. جواب دادم. جواب داد و همینطور ادامه داشت...


- مامان اومده میگه: «تو بیداری و این آبجیت داره تنهایی آدم برفی میسازه؟ پاشو کمکش کن. گناه داره. غصه‌اش شده. میگه 3 تا داداش دارم و باید تنهایی آدم برفی بسازم!» گفتم: دیگه از ما گذشته! تازه من مریضم. نمیبینی دارم میلرزم؟ (آدم برفی بزرگ و قشنگی ساخته بود. دستاش روبه اسمون بودو داشت دعا می‌کرد!)


- گفت: امان از دخترهای ناز که با گرمای وجودشون مصرف گاز رو کم می‌کنند! (تیکه‌هاش بدجور تا ته مخ آدم فرو میره. بعداز خودم ندیدم کسی اینجوری تیکه بندازه!)


- زنگ زدم صالح. گفت دکتر را که می‌شناسی حال خوشی نداره. پاشو بیا دانشگاه. شاید امتحان برگزار بشه. ضد حال بدی بود.اما بهونه‌ای خوب!


- زنگ زدم نوید. تا گفت امتحان هست، از خنده روده بر شدم. مطمئن شدم که نیست. میشناسمش.


- گفتند: امتحانات لغو شده. امامیایم. گفتم 12:30 همون جا.


- مامان گفت: تو روز روزش دانشگاه نمی ری، حالا تو این برف دانشگاه رفتنت گرفته؟


- قبلا چند بار صالح مهمونمون کرده بود این رستوران خوشکله! رفتیم. خلوت بود. انگار مردم تو این روز سردبرفی غذا خوردن هم یادشون رفته! دو تا دختر بودند با یه پسر! گفتم خدا شانس بده! مردم دو تا دو تا می‌دارند و من بی عرضه؟ همگی خندیدیم!


- یکیشون چند باری بغض کرد. حتی چند بار هم اشکاشو قورت داد. اون یکی هم همینطور.اما اولیه انگار طاقت دیدن اشک اون یکی را نداشت. زود تمومش کرد. نمی‌دونم اصلافهمیدند چی خوردند؟


- حیف اون همه غذا که نخوردیم. ... تومان؟ اینجور موقع ها یاد جعفر می‌افتم که میگه: پولشو دادیم، یا تا تهش میخوری یا میگم یه پاکت پلاستیکی بیاره بریزیم توش و ببریم! نگاه دخترگارسونه دل آدم را یه جوری می‌کرد، انعام اون هم اضافه شد! باز یاد جعفر میوفتم که میگه: یه جوری سر این گارسونه را گرم کن که انعام ندیم و جیم بشیم! میایم از در بریم بیرون، نگهبان میگه خوش اومدید. یادم میاد معمولا اینجور مواقع صالح الکی موبایلشو میذاره در گوشش و حرف می‌زنه تا یارو نگه انعام بدید!


- می‌گفتند پاشوبریم. دو ساعته نشستیم اینجا و غذا می‌خوریم! گفتم بشینید بابا! جا به این گرم و نرمی! گفتندما گرممونه! دلمون سرما می‌خواد! این شد که راضی شدم بریم.


- پارک خلوت بود و سرد. چند تا زن و دختر با ظاهر فجیعی داشتند برف بازی می‌کردند. نگاهمون کردند، نگاهشون کردیم.


- وقتی برگشتم داشت می‌رفت که بلیط بخره. نیشش تا بنا گوش باز بود. احتمالا داشته به خوشی‌های چند لحظه بعدش فکر می‌کرده! می‌دونستم داره کجا میره. کنجکاو شدم. همون موقع سلمان و نادر رسیدند. رفتیم دنبالش. گمش کردیم. (چقدر خندیدیم!)


- شام خوردم. نماز خوندم و خوابیدم! 8 بود که رفت حسینیه. حاج رضا گفت تو دروغ میگی مداح دعوت کردی. ناراحت شدم. ول کردم و رفتم. با سلمان رفتم  دست مداحو گرفتم آوردم. آخر شب یک ساعت وقت منو گرفته بود که مثلا دلجویی کنه!


- با حاج رضا و همه بچه رفتیم هیئت علمدار. حالم از مداح مشهدیه به هم خورد. می‌گفت صوت خرابه نمی‌خونم. گفتم این همه پول گرفته که ناز کنه؟ قربون سید سعید بره که به این قشنگی داره می‌خونه.


- اومدیم بیایم که حاج اصغر نذاشت. گفت بمونید. شام را خوردیم و اومدیم!


- 12 بود رفتیم خونه نادر. محیط اروم بود. سلمان همونجا خوابید. مهدی و نادر هم اروم حرف می‌زدند. من هم اس ام اس می‌دادم. خلسه خوبی بود...


چند کلمه خودمانی:


چند روز پیش یکی می‌گفت: «برگ بیدت خوب داره رشدمی‌کنه.» گفتم: «قرار هم بود همینطور بشه.» حالا هم طبق همین قاعده ممکنه وبلاگ دیگه به این صورت نوشته نشه. ممکن هم هست درشوببندم. از اول هم گفته بودم اینجاهیچ چیزش معلوم نیست.


در خلوت خیال:


صاحبدلان ز ناز نسیمند بی نیاز ... چون غنچه می‌درند گریبان به بوی هم  


از شرم حسن و عشق، همان در دو عالمیم ... ما و تو را کنند اگر روبروی هم  


نوشته شده در  یکشنبه 23/10/1386ساعت  4:12 عصر  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

- دیشب که با سر و کول گرد و خاکی اومدیم و تند تند دست و رومون را شستیم آب رفته، تا ساعت 11 صبح! لوله اصلی پوکیده! (صبح به حاج نعمت گفتم: اگه تهرون بود شب تا صبح می‌ایستادند کار می‌کردند درستش می‌کردند اما اینجا تهرون نیست.)


- برف آمد. کاش زودتر پست دیشبی را زده بودم!


- چند باری اس ام اس داده: «روز جمعه از ساعت 9 الی 12 هیئت علمدار به صرف تبرک حضرت»


- صبح رفتیم دعا ندبه و عاشورا. به دعا که نرسیدم. صبحانه هم تمام شده بود. حاجی یه تخم مرغ بهم داد. سلمان هم یکی. با اینکه تخم مرغ دوست ندارم اما خوردم. هر دوتاشو! (مال امام حسین بود، مزه‌اش فرق می‌کنه!)


- حاج اصغر می‌گفت: برگ بید دمت گرم. مداحه اشکمون را در آورد.


- داشتند ظرف‌ها را می‌شستند و پشت سر احمدی نژاد حرف می‌زدند. تا من اومدم تو، ساکت شدند! گفتم ببینید بچه‌ها، همه این مشکلات هست اما ربط دادنش به احمدی نژاد یه کم بی انصافیه...


- اس ام اس داده: «شنیدم دیشب بدجور غریب کشی کردین!» گفتم حقشونه. (خوشحالم که تجزیه تحلیل این رابطه براش میسر شده.)


- زنگ زدم به یکی از دوستان. می‌گفت گازمون قطع شده. داریم از سرما میمیریم.(گازو میفرستندتهرون. امیر گفت.)


- سالگرد شهادت حاج احمده. از بین همه خصوصیاتش شجاعتش منو کشته.


- رفتم برو بچ را پیداشون کنم که مصطفی باز از هیئت علمدار زنگ زد. گفت بچه هاهیئتتون را بردار بیا پس. گفتم: حاجی! هیشکدوم نیستند. آخرش زنگ زدم، پیداشون کردم. رفته بودند دانشگاه صنعتی یه سری به نادر بزنند. مهدی هم دوباره اومده که این دهه را بمونه تو حسینیه! همگی رفتیم خونه حاج اصغر.


- مداح مشهدیه که دعوت کرده‌اند این همه پول هم بهش داده‌اند، زیاد خوندنش چنگی به دل نمی‌زد. گفتم سید سعید خودمون که بهتر می‌خونه... بعد از مراسم هم حاج اصغر همینو گفت. گفتم بله حاجی! سید سعید یه چیز دیگه است بی خود این همه پول به این یارو دادید.


- ناهار خورش سبزی بود. (احتمالا شماها میگید قرمه سبزی!) از بس هی میومدند سر سفره می‌گفتند حاجی برگ بید غذا بیارم؟ غذا بیارم؟ میتی گفت برگ بید انگار خیلی تو این هیئت ها خر و خورت میره! گفتم هیچی نگو ریامیشه! و بعد هم شروع کردیم ادامه دادن و خندیدن به شیوه همیشگی! یکی من می‌گفتم، یکی سلمان، یکی جواد یکی مهدی...


- مامان امروز بریون پخته.(یک غذای چرب و نرم اصیل اصفهانی!) گفت اگه نیای سر سفره به دلم نمی‌چسبه. رفتم دو تا لقمه خوردم. خوشمزه بود.


- گفتم اگه برنامه دست منه، پس اینها چه کاره‌اند؟ زنگ زدم به مداح که نیاد. (آبرو برامون نمونده این محرمیه. از بس به هر مداحی رسیدم زنگ زدم گفتم بیا بعد گفتم نیا.)


- همون یارو دیشبیه دوباره امشب رفت خوند. وای اینقدر خندیدیم که نگو. خود حاج رضا هم بااینکه کاردش می‌زدی خونش در نمیومد، داشت از خنده می‌مرد! آخرش گفت: عزیزان تا سفره‌ها را می‌اندازند من دو بیت دیگه بخونم! رفتیم گفتیم آقاجان چی میگی؟ ما امشب شام نمی‌دیم! دوباره پشت میکروفن گفت: خوب من دعای بعداز شام را می‌خونم انشالله شامتون را توی یک هیئت دیگه بخورید! اینو که گفت من دیگه منفجر شدم!


- قریب به 1000 نفر آدم نشسته بودند و بیرون نمی‌رفتندو می‌گفتند شام رو بدید! زن‌ها بدتر بودند. هرچی می‌گفتیم خواهرجان اشتباه شده، می‌گفت: نه! شمامی‌خواهید ما رو بیرون کنید و خودتون بخورید!


- بعد برنامه رفتم باهاش صحبت کردم. گفتم آقای فلانی، شنیده‌ام که یکی اومده گفته من نخواسته‌ام شما بخونی!... آخرش گفت: من به حاج آقا هم گفته‌ام: من همه برنامه های امسالم را کنسل کرده‌ام برای اینکه بیام برای شما بخونم! گفتم: « دستتون دردنکنه. اتفاقا منم دیدم شما که هستی، دیگه چه کاریه از بیرون مداح بیاریم! زنگ زدم گفتم اونها نیاین!»(همسایه است. کاریش نمیشه کرد.)


- گفت: من باهاش صحبت کردم. می‌گفت متنفرم اما من می‌دونم همش بهونه‌است.


- اس ام اس داده: چای، قهوه، کاپوچینو،شیر، آب میوه، شراب، آبجو، ودکا؟ تو کدومش منو با خودت شریک می‌کنی؟ جواب بده تا معنی روانشناسیشو بگم!  گفتم ودکا تازه 99 درصدی! قبول نکرد.دوباره گفت. گفتم تو که می‌دونی شوخی می‌کنم پس همون. من و تو و ودکا. چه شود! گفت: معنیش اینه که از من بدت میاد! گفتم خاک تو اون سرت که هر چی من به این چرت و پرت ها اعتقادندارم تو اعتقاد داری. (واقعا اعتقادداره ها. اصلا با این چیزها زندگی می‌کنه. آب می‌خواد بخوره فال میگیره!)


- گفتم تو هنوز ول کن این پسره نیستی؟ گناه داره چرا داری باهاش بازی می‌کنی؟ الآن هی اس ام اس بده اما فرداست که دوباره بیای بگی سوء تفاهم شده. چیکار کنم؟


- وای خداجون یعنی میشه خبرش راست باشه؟ همین الآن وحید اس ام اس داده: «امتحانات تا 1 بهمن لغو شد! انشالله همیشه خوش خبر باشم!»


- برف میاد. یا آب قطع میشه یا برق.11 داشتم می نوشتم که برق رفت. اماانگار خدا رو شکر چیزیش نپرید. مهتابی اتاق را روشن گذاشتم و خوابیدم! الآن 12 اومدم بنویسم که دیدم اکانت روزانه‌ام تموم شده. من کم نمیارم. بیدار می‌مونم تا 1 با اکانت شبانه میذارم!


چند کلمه خودمانی:


برداشته سر یه موضوع الکی به پسره اس ام اس داده و تا الآن هم رابطه اس ام اسی را ادامه داده. گاهی وقت‌ها هم شیطنت کرده و رفته تو بسیج دانشگاه و یه سر به پسره زده! حالا که پسره یه حساب‌هایی روی رفتار این باز کرده و ابراز علاقه کرده، خانم بدشان آمده و در جواب فرموده‌اند:«من به طور طبیعی رفتارم با همه صمیمانه است!» بعد اومده از من کمک می‌خواد. منم گفتم: «شما اساسا طبیعی نیستید!» اما حالا باز هم داره ادامه میده. (واقعا بعضیا چقدر... هستند. به راحتی یکیو میذارند سر کار بدون اینکه یه لحظه فکر کنند این کارشون چه تبعاتی ممکنه برای طرف مقابلشون داشته باشه. بعد که طرف روی رابطه یه حسابهایی باز می‌کنه میان گریه می‌کنن که به خدا منظور من این نبود. این اشتباه برداشت کرده. )
قبلا هم در این رابطه نوشته‌ام.


در خلوت خیال:


ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای ... خبرت نیست که در پی چه خزانی داری


نوشته شده در  شنبه 22/10/1386ساعت  1:39 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

- یک شنبه امتحان دارم. قند 4 واحدی. خیلی سخته. هنوز هیچی نخوندم. صبح فقط یه کم جزوه‌اش را مرتب کرده‌ام!


- حاج اصغر زنگ زد. گفت: « این مداح دیشبیه که اصلا روضه نخوند. تا تو رفتی تمومش کرد. صدا زن‌ها در اومده. این به درد کار ما نمی‌خوره.» شرمنده‌اش شدم. زنگ زدم به رامک گفتم به جا حسینیه برو اونجا بخون.


- دیشب اس ام اس داده بودم، صبح جواب داد. بعضی وقت‌ها یه شعرایی می‌بینم، همینطور به ذهنم میاد برا یکی بفرستم!


- نگران رابطه‌شون نیستم. از دو جهت: یکی اینکه عاقل تر از اونیه که به کمک یا حتی نصیحت مثل منی نیاز داشته باشه. دوم اینکه یه موقع شائبه فضولی پیش نیاد. نگران خودشم. می‌ترسم این بین خودشو فدا کنه.


- داشتم با سید حرف می‌زدم که دو تا دختر رسیدند زدند وسط حرف ما. دیدم طولانی شد. گفتم سید من یخ زدم اگه نمیای برم؟ اومد و گفت همشون با هم رفیقند. تا یکی تو خوابگاه دخترا آب می‌خوره تو خوابگاه ما همه می‌فهمند! اونوقت این دختره حالا اومده برا من ننه من غریبم بازی در میاره. فکر می‌کنه من نمی‌دونم! گفتم سید! ساده ای تو؟ این تو رو می‌خواد! روش نمیشه بگه. چند بار دیده‌ام چه‌طوری نگات می‌کنه. فکر کرده چون خودش چادریه و تو هم بچه مذهبی و خوشکل و خوش تیپ یه جور می‌تونه خرت کنه! امانمی‌دونه گنده‌تر از اون تو این یکساله نتونستند مخ تو را بزنند! حالا این ترم اولی اومده داره اینجوری نقش بازی می‌کنه!


- می‌گفت:  پسره شمالی بوده، همسایشون بوده، دانشجو بوده، خیلی همو دوست داشتند! اما پسره هیچ تلاشی برای ازدواج با این نمی‌کنه و میگه مامانم گفته بایداز شهر خودمون زن بگیری!  درسش که تموم میشه میره شمال. بلافاصله زن میگیره. زنگ میزنه به دختره که برای مراسم عقدمون گز اصفهان بفرست! این هم میره کلی پول خرج می‌کنه، گز می‌خره می‌فرسته براش. خواهر پسره زنگ می‌زنه میگه: تو بیخود کردی که گز فرستادی! می‌خوای زندگی اینو از هم بپاشونی؟ دیگه پاتو از تو زندگی اینا بکش بیرون... خلاص