هر سال، هر ماه، هر هفته، هر روز، هر ساعت، هر ثانیه، هر لحظه که می‌گذشت، بیشتر مثل خر در گِلِ عشقِ تو فرو می‌رفتم!


خر شدم...


به قول صائب:


رفتم به راه عشق به امید بازگشت ... پنداشتم که پای به پس می‌توان کشید


نوشته شده در  سه‏شنبه 28/12/1386ساعت  6:7 عصر  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

هفت شهر عشق را عطار گشت


ما هنوز اندر کفِ یک کوچه برفی مانده ایم!


گفت ما را هفت وادی در ره است ... چون گذشتی هفت وادی،درگه است


نوشته شده در  دوشنبه 27/12/1386ساعت  2:3 عصر  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

کلاغ اینجاست.
همان کلاغی که من همیشه از او نفرت داشتم؛ و تو دوستش داشتی!
همان کلاغی که هر روز صبح که به مدرسه می رفتم، قار قار خنده اش! گوش فلک را کر می‌کرد...
همان کلاغی که به هنگام رد شدن از کوچهء شما، داغ ندیدنت را با طعنهء سینه سوزش تازه می‌کرد...
همان کلاغی که همه جا، عشقِ پاکِ مرا، دیوانگی جار می‌زد...
او اینجاست. میان برفها نشسته و ما را نگاه می کند.
از چشم ناپاکش می ترسم. از حسادتش،از شرارتش، از سیاهی قلبش.
ولی تو باز هم دوستش داری...
 


چقدر غصه‌های من به شکل این کلاغ‌هاست...


نوشته شده در  سه‏شنبه 14/12/1386ساعت  1:4 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

- ببین ماشاءالله، برف‌ها دارند کم‌کم آب می‌شوند!
ماشاءالله به دیوار مدرسه تکیه می‌دهد، به روبه‌رویش نگاه می‌کند و می‌گوید: «دیگر کم‌کم
موچالخ باید دربیاید، آقا.»
-
موچالخ چیه، ماشاءالله؟!
- نوعی علف است. معشوقه
برف.
و بعدش لب‌خند به لب می‌آورد و می‌گوید: «آخه می‌دانی،
برف عاشق موچالخ است. برف عاشق است و موچالخ معشوق. این دو هم‌دیگر را می‌خواهند. وقتی که برف سرتاسر دشت را می‌پوشاند، آن‌وقت خطاب به موچالخ که زیر خاک پنهان است، می‌گوید "عزیز من، ببین من آمده‌ام. سرتاسر دشت سفیدپوش شده، زود باش خودت را به من نشان بده که به خواستگاریت آمده‌ام!" اما موچالخ که هنوز سر از خاک درنیاورده، می‌گوید "هنوز زلفم درنیامده، خجالت می‌کشم با این سر و وضع بیرون بیایم، تو کمی صبر کن تا سبز شوم."
مدتی از خواستگاری می‌گذرد تا این که زمستان به سر می‌رسد و بهار می‌آید. سرتاسر دشت و صحرا از چمن و سبزه پر می‌شود. در این وقت
موچالخ که از خاک روئیده و سرسبز شده، با موهای شانه‌شده‌اش خوشحال و راضی در جست‌وجوی برف به اطراف نگاه می‌کند، اما عاشقش را نمی‌یابد. هر چه به دشت می‌نگرد، اثری از برف نمی‌بیند، نگران می‌شود، اما یکباره او را در بالای کوه‌ها می‌یابد. به شوق می‌آید. قلبش به تپش می‌افتد! و بلافاصله برایش پیغام می‌فرستد "ای باد! برو به برف بگو: من آمده‌ام عزیز من، ای عاشق من، بیا که زمان هجران به سر رسیده، بیا به خواستگاری‌ام که زلفم تا به کمر آمده. نمی‌دانی چقدر زیبا شده‌ام، بیا تا به آغوشت بیایم." ولی برف که اکنون در زیر رگبار شدید باران بهاری قرار گرفته و هر روز بیش‌تر آب می‌شود، با حال نزار برای محبوبش پیغام می‌دهد: "ای آرام جان من، اکنون موسم باران است. من روز به‌روز ضعیف‌تر می‌شوم و دارم از بین می‌روم. دیگر یارای آن را ندارم به خواستگاریت بیایم.»
...



سفر تنهائی (هادی غلام‌دوست)


نوشته شده در  شنبه 11/12/1386ساعت  1:30 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

کاش همیشه برف بیاید!
کاش همیشه سردت باشد!
کاش همیشه کف کفش‌هایت لیز باشد!
کاش همیشه هیچ کس نباشد!

نوشته شده در  جمعه 10/12/1386ساعت  2:49 عصر  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

تو بودی که از سرما به خودت می‌لرزیدی و من بودم!
...


نوشته شده در  پنجشنبه 9/12/1386ساعت  8:3 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

بغض می‌کنی؛
سرت را بر سینه ام می‌گذاری؛
صدای قلبم را می‌شنوی؟!
قلبم تنها دلیل تپیدنش را در نزدیکترین نزدیکیِ خود  حس می‌کند...
تند تر می‌زند. تند تر...
خون رابافشار به تک تک سلول‌های بدنم می‌راند. تاآنجا که گویی تمام مویرگ‌های عضلاتم می‌خواهند پاره شوند!
خونِ مخلوطِ تازه در تمام شریان‌هایم جریان میابد.
خونِ مخلوط با عشق... خونِ گرم...
 گرم می‌شوم. گرم می‌شوی...
برف هنوز می‌بارد...


نوشته شده در  چهارشنبه 8/12/1386ساعت  12:38 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

سرم را روی شانه‌ات می‌گذارم. به یاد تمام آن سال‌هایی که شانه‌هایت را برای گریه‌کردن می‌خواستم و نبود؛ و نبودی؛ و نبودم؛ و نبودیم...
اشکم سرازیر می‌شود...
اشک‌ها روی صورتم قندیل می‌بندد...
عکس خودت را در بلور اشک یخ زده بر صورتم می‌بینی... می‌خندی... می‌خندم...

برف هنوز می‌بارد...
نوشته شده در  سه‏شنبه 7/12/1386ساعت  6:16 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

چقدر شیرین است طعم باتو بودن...
تو را در آغوش گرفتن...
با بوسه‌ای از لبانت به اوج احساس رسیدن...


بوسه‌ام طعم برف می‌گیرد... طعم دلنشین سادگی... طعم آشنای پاکی...
عقّم می‌گیرد. لعنت به این طعم، لعنت به این همه سادگی، لعنت به این همه پاکی...


نوشته شده در  دوشنبه 6/12/1386ساعت  8:27 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

Winston Lights دلم هوای یک نخ ونستون لایت کرده در این هوای برفی!
که دودش را تا عمق ششهایم به درون بکشم و با بازدم سرشار از منیتم، همه را فوت کنم روی گونه‌های قرمز یخ زده‌ات...

نوشته شده در  یکشنبه 5/12/1386ساعت  1:20 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

شهر زیباست؛
رودخانه زیباتر.
 آن یک ذره پلیدی شهر هم زیر این همه برف مدفون شده است.
کسی نیست؛
هیچ کس را یارای ایستادن در این هوای سرد نیست.
اما من هستم؛
با تو!

من شعله ای از عشق تو را در قلبم پنهان کرده ام؛
برای روز مبادا!

امروز آن را در میاورم تا هر دو گرم شویم.
بیانشانت دهم؛

اینجا کسی نیست. نترس!

نوشته شده در  شنبه 4/12/1386ساعت  2:59 عصر  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

برف مرا مسحور چشمان خمارت کرده است و من همین نگاه را می‌خواهم...
برف مرا محتاج دستان سردت کرده است و من همین سرما را می‌خواهم...
برف مرا جـذب گرمـای تنت کرده است و من همین گـرما را می‌خواهم...
برف مرا مست بوسه تو کرده است و من همین بوسه را می‌خواهم...


نوشته شده در  جمعه 3/12/1386ساعت  12:48 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

رسولت فرمود:
    هرگاه کارها همچون پاره‌های شب تاریک بر شما مشتبه و گمراه‌کننده شد، به «قرآن» پناه ببرید.
پ.ن: پناهگاه محکمی بود. شکر...


و نیز خواهد فرمود:


    یا ربِّ انَّ قَومِی اتَّخذوا هذا القرانِِ مَهجورا
پ.ن: کاری کن دیگه این پناهگاه را رها نکنم...


نوشته شده در  پنجشنبه 2/12/1386ساعت  9:17 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()

دستانت سرد بود و گرم!
گرمای دستان سردت را هدیه‌ام کردی...
و اشک‌های گرمم را هدیه‌ات کردم...
دستان سردت را بر گونه‌های گرم اشک آلودم کشیدی...


اشک‌هایم را پاک نکن! اشکم را پنهان نمی کنم...
این اشک ‌ها مدرک جرم من است...
جرمی که به خاطر آن محکوم به تبعید و جدایی‌ام...


نوشته شده در  چهارشنبه 1/12/1386ساعت  8:54 صبح  توسط برگ بید 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[15/4/1387- 1:15 ص] دلم میخواست !
[10/4/1387- 2:57 ص] عباس پالیزدار !
[6/4/1387- 2:56 ص] من خیلی خرم!
[1/4/1387- 3:7 ع] احمقانه!
[آرشیو شده ها]