سفارش تبلیغ
صبا ویژن

حسرت

ارسال  شده توسط  برگ بید در 89/11/12 12:54 صبح

  - تو این اداره جات به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد. حتی عباسعلی! از قری سراغ منو گرفته اونم نشسته کلی پشت سر من حرف زده.
مطمئن باش هیچ وقت این شهرکردیه و این آپادانا باهات خوب نمیشن. نکنه باز اشتباه کنی؟ اینا سیستمشون با ما فرق داره.
خدایا از شر همشون به خودت پناه میبرم.
- فردا یادم باشه زنگ بزنم به این خانم بسیجیه.
نمایشگاه میخواند بزنند، پمفلت میخواند.
- امروز رئیس اتحادیه به راحتی هرچه تمامتر قری را پیش دکتر فروخت! باورم نمیشد به همین راحتی برای حفظ منافع خودش زیرآب قری را بزنه. بعد از جلسه خانم دکتر گفت: <<موندم چرا این قری داره اینطور خودش را مفتضح میکنه؟!>>
- دیشب رو تردمیل. اون نگاه ها. اون حرفا. اون خاطره ها...
- دیشب نصف شب خوابو از ما گرفته، بعدشم تازه خوابهای وحشتناک دیده! جل الخالق!
- امشب رفتیم سیتی سنتر:
_ انگار این دختره آشناست اما هر چی فکر میکنم نمیدونم کیه، اسمش یادم نمیاد!
نگاه کرم دیدم یه دختره با چه سر و وضع مفتضحی! ایستاده اونجا. چکمه پوشیده تا زیر زانو. یه مانتو چسبون کوتاه ،با یه سوئی شرت نارنجی! ایستاده بلند بلند با دوتا هم تیپ خودش حرف میزنه. تا چشمم بهش افتاد گفتم: << قیافش مثل ری حانه ای میمونه!>>
_<<وای! راست میگی. خودشه. همکلاسیمه. ری حانه>>
_<<اما اونکه خیلی چاق بود این که اون نیست. این خیلی مانکنه!>>
_<< نه خودشه. اما پس بچه اش کو؟ شنیدم بعد از طلاق از شوهر اولش حالا از دومی بچه دار شده!>>
_<< این اگه کار و زندگی داشت که این موقع شب اینجا پلاس نبود. احتمالا دومی را هم طلاق داده و بچه را هم انداخته پیش شوهر بدبخت، گفته مال خودت!>>
_<< بیا بریم پیششون میخوام باهاش حرف بزنم.>>
_<< بی خیال بابا، من چند بار به این گیر دادم. من چه میدونستم رفیق توئه؟ تازه اگه بفهمه که ما ...>>
موقع رفتن دیدم زیرچشمی و البته با تعجب داره مارو نگاه میکنه. خنده ام گرفت. یاد اون شب قدر افتادم که از مسجد اومدیم بیرون دیدیمش چادر سرش کرده داره میره مسجد. بچه ها بهش گفتند التماس دعا! عباس هم داد کشید: <<ای خدا یعنی میشه این ری حانه مارو دعا کنه؟ چی میشه...>> داستانشو فک کنم همون شب مفصل تو همین وبلاگ نوشتم!
یاد انگشتر عقیق سبزم هم افتادم که به خاطر همین کثافت وسط خیابون گم شد...
- گفتم شلوارم قشنگه؟ بابا گفت:<< سوسول شدی رفت>> گفتم:<<بابا بزار ما هم یه کم جوونی کنیم. تو جونیمون که جوونی نکردیم.>> یه دفعه حمید با بدجنسی تمام آروم زیر لب گفت: <<نگران نباش. توکه خوب جوونیاتو کردی...>>
هیچی جواب ندادم. غم دنیا نشست رو دلم. معمولا اینجور موقع ها ترجیح میدم موضوع مسکوت بمونه!
میدونم چی فکر میکنند اما نمیدونند داستان به طور باور نکردنی با اونچه که اونا فکر میکنند تفاوت داشته. دوست داشتم شعر زیر رو بهش جواب بدم.

از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم ... نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند

<<مولانا صائب>>


پردهء شرم

ارسال  شده توسط  برگ بید در 89/11/8 6:48 عصر

  - غروب جمعه ها خیلی غم انگیزه. دل آدم خود به خود هوائی میشه. خوبه که یادمون داده اند که غروب جمعه ها این غم رو با یاد کی گره بزنیم.
- امشب کله پاچه داریم. کله پاچه های بیرون را که عمرا بخورم، میمونه این سالی یکی دو بار که یه کله پاچه ای از گوسفند بعد محرم بمونه و همگی با هم بزنیم تو رگ! صبر کردیم حمید از تهران بیاد، بابا اینا و حاج حسین اینا هم که هستند! گذاشتیم امشب که بعدشم بشینیم با هم مختار رو ببینیم!
- این سه بار نتیجه کار، عجب حالی داد! فکرشم نمیکردم اینجور بشه.
- حاج-رضا باز امروز صبح یه اعصاب خوردی واسمون درست کرد. این مرد انگار مریضه. چند وقته به خاطر همین کاراش خودمو از چشمش دور نگه داشتم، اصلا مسجد هم نرفتم چون وقتی آدم را میبینه انگار حتما باید یه گیری بده، باز امروز اومده در خونه واسه دوربین کلی حرف زده. دخترش دانشجوی گرافیکه دوربین کانون را میخواد بده به دخترش ببره باهاش تمرین فیلمبرداری کنه! چند شب پیش هم باز مداحه زنگ زد که چرا این بابا با من اینجور میکنه. گفتم من به ایشون و به حاج آقا تذکر داده ام اما انگار گوششون بدهکار نیست. خلاصه اینکه تو این محل کسی نیست از دست این بنده خدا راضی باشه. همش هم به خاطر این اخلاقشه. دوست و دشمن نمیشناسه همه را از خودش میرونه. خدائیش اوایل مثل پدرم دوستش داشتم. اما دیدی چه کرد با ما؟
- چک ها پیدا نشد.
- صبح همه جمع بودند.مامان بود و 3تا بچه اش. منم اضاف شدم. باز مامان گفت: <<بچه ام درسش تمومه پس یه نفر را براش پیدا کن. پسر زن دادن خیلی سخت تر از دختر شوهر دادنه ها. از حالا که بریم تو فکر آیا کی یکی رو پیدا کنیم!>> گفتم: << وا! مامان! ماشالله امروزه هر کی خودش بلده برا خودش یکی را پیدا کنه. من چه میدونم حمید چه جور آدمی میخواد؟!>> مامان گفت: << اتفاقا بهش گفته ام ندیدی داداشت چطور رفت یکی را واسه خودش پیدا کرد؟>> یه دفعه لبخند شیطنت آمیزی رو لب هر سه شون نشست! گفتم: << مامان نزن این حرفا رو. حالا به این حمید مطمئنی اما این علی سر و گوشش میجنبه. یه وقت دیدی فردا رفت دانشگاه کار دست خودش داد!>>

چند کلمه خودمانی:
خدائیش چقدر زجر کشیدی؟ چقدر زجر کشید؟ نمیدونستی چه مادر روشنفکری داری؟! فقط دردت 5 ماه تفاوت سنی بود؟ تو حتی یک نگاه را هم دریغ کردی...
<<فقط اون نبود محدودیتهای دیگری بود که خودت سالها واسه خودت ایجاد کرده بودی. کسی چه میدونه؟ شاید اگه اون قفس نبود حالا هم آسمونی واسه پرواز نبود... >>

در خلوت خیال:

پرده? شرم است مانع در میان ما و دوست ... شمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا

پ.ن: امشب زیاده روی کردم. فکر نکنم این وبلاگ تا به حال اینجور حرفهای صریح از من دیده باشه!


دقیقه 90

ارسال  شده توسط  برگ بید در 89/11/7 12:46 صبح

اکثر اوقات یه کار مهم را میذارم لحظات آخر انجام میدم. نه اینکه بدقول باشم. نه. اما دقیقه نودی ام! مثلا مسافرت میخوام برم ساعت حرکت رسیده و من هنوز ساکم را نبستم! یا از این قبیل. اما مهم این بود که همیشه یه جوری میشد که میرسیدم و کارم به سرانجام میرسید. دیگه خودم هم یه جور اعتماد به نفس مسخره پیدا کرده بودم که برای من همیشه وقت هست.هرچند اطرافیانم همیشه از دستم کلافه شدند و هرس(؟حرص؟ حرس؟ هرص؟) خوردند که چرا دیر می جنبی؟ اما انگار یه جور الهام بهم میشد که نه! هنوز وقت هست! مثلا یه بار کلی وقت از پرواز هواپیما گذشته بود و همه ناراحت بودند که نکنه هواپیما بپره ولی من با آرامش کارهامو کردم و  رسیدم فرودگاه و بعد طیاره پرید.تازه بقیه مسافرا بهم گفتند چه به موقع اومدی! ما کلی معطل شدیم!
 اما امشب برای اولین بار بود که کاری که باید انجام میدادم تا لحظه آخر به تعویق افتاد و انجام نشد! خیلی سعی کردم که تو اون وقت باقی مونده برسم انجامش بدم اما نشد که نشد. اتفاقات عجیبی هم افتاد که بی سابقه بود اما مهم این بود که نشد. هم پولم رفت و هم فرصتی خوب و هم آبروم. هرچند مثل اینکه این کار یه جوری طلسم شده بود که انگار نباید انجام بشه، اما بالاخره اشکال اصلی از خودم بود که گذاشتمش برا لحظه آخر. امیدوارم درس عبرتی بشه که دیگه کاری را نذارم واسه دقیقه 90.


پارتی

ارسال  شده توسط  برگ بید در 89/11/5 12:51 صبح

  - 2تا از چکهای بچه های مهد گم شده. دیشب تا صبح نخوابیدم. خدا کنه هرچه زودتر پیدا بشه وگرنه خیلی بد میشه.
- این مدت خیلی فشار کارم زیاد بوده. خدا خودش یه گشایشی بکنه. مثلا همین صبح به خانم دکتر گفتم: <<اگه میشه این پرونده را بدید یکی دیگه بررسی کنه. این طرف اینجا خیلی پارتی داره. نظر کارشناسی من هم با اون چیزی که طرف می خواد زمین تا آسمون فرق داره.>> گفت: نه خودت بررسی کن و نظرت را بده. اصلا خواستی با هم بررسیش می کنیم. با خوشحالی گفتم: <<پس چهارشنبه هماهنگ می کنم با هم بریم.>> رفتم بالا و اومدم دیدم خودطرف اومده. بهش گفتم مگه من به شما نگفتم 4شنبه بیا؟ با چاپلوسی گفت : <خوب ما دلمون تنگ شده بود برا شما!> یه دفعه خانم دکتر گفت: <<آقای مهندس لطفا برید پرونده آقا را بررسی کنید و بیاید.>> با تعجب یه نگاه بهش کردم. اومد نزدیکتر و آرومتر گفت: <<کار امروز را برا فردا نزار.>> آروم با اعتراض گفتم: <<مگه قرار نبود با هم بریم؟>> با یه حالت مثلا دوستانه گفت: <<دیگه منو می خواد چیکار؟>> گفتم: <<من زیر بار زور نمیرما. بعد نگید طرف آشنا بود و باید کارش راه می افتاد؟>> گفت: <<حالا شما برو نظر کارشناسیتو بنویس بعد اگه بنا شد کمکش کنیم من خودم بلدم چیکار کنم.>> تو دلم گفتم: << بله! بعد هم اگه گندش در اومد میرید میگید کی نظر داده؟ مهندس برگ بیدی!>> بعد هم با خود طرف برا راه انداختن کارش از اداره اومدم بیرون و یه راست اومدم خونه! من جهنم مفتی واسه کسی نمیرم.
- ویزیت دکتر و نسخه و غیره هفتاد هشتاد تومنی آب خورده. اما اشکالی نداره. تو خوب بشو فدای سرت. نگران هم نباش این دکتره به همه میگه آسم داری مواظب باش! به علی هم همینو گفته بود. تازه وضع علی خیلی بد بود اصلا با تو قابل قیاس نبود.
- دکتره اولش بد اخلاقی کرده بعد که منشیش گفته ایشون منتسب به مهندس هستند خوش اخلاق شده. اما تو معاینه یه کم حیظ بازی در آورده. امان از دست این صنف دکتر. اون از پول چاپ کردنشون، اینم از معاینه کردنشون.
- آدم تو این مطب ها و بیمارستان ها پارتی نداشته باشه خیلی اوضاعش خرابه ها. فک کنم نتیجه معاینات زمین تا آسمون فرق کنه. پول را که از آشنا و غریبه میگیرن.
- شب اربعینه. فردا زینب است و یک بیابان داغ داغ...

به یاد کربلا دل‏ها غمین است دلا خون گریه کن چون اربعین است


اعتماد

ارسال  شده توسط  برگ بید در 89/11/3 1:9 صبح

سرویس عوض شد. زنیکه ... خیلی پاچه پاره و بد دهن و نمک نشناس بود. لطف خدا بود عوضش کردند.این راننده جدید هم فک نکنم بمونه. مسیر خیلی طولانی شده.
زن سید به بچه ها گفته: <<می دونید چرا می خوایم جدا شیم؟ چون اولش به من گفت تو شبیه همونی که من دوستش داشتم! بعد هم ازم پرسید آیا قبل از اینکه با من ازدواج کنی کسیو دوست داشتی؟! اونقدر پرسید و پرسید که منو مجبور کرد بهش بگم. بعد هم بهونه گیریاش شروع شد! تلفن می کردم می گفت نکنه اونه؟ بیرون می رفتم می گفت با اون بودی؟ خلاصه محدودم کرد حسابی.>> یه چیز دیگه هم گفته! گفته: << مثلا وقتی می خواستیم لالا کنیم به من می گفت تو به اونی که دوستش داشتی فک کن منم به اونی که می خواستمش!!!>> گفتم: این سید را سالهاست من میشناسمش شاید اخلاقش یه کم بچه گونه و تند باشه اما بچه خوبیه. این زنه حتما خودش یه ریگی به کفشش هست وگرنه این چرت و پرتها چیه؟ کی میاد به زنش این حرفا رو بزنه؟ حتما خودش سر و گوشش می جنبیده سید فهمیده حالا میاد اینجور پشت سرش حرف میزنه. بیچاره بچه شون...
امشب هم 2تا ژاکت خریدم!با 2تای قبلی شد 4تا! منی که دو سه تا زمستون را با یک بافتنی سپری می کردم ببین حالا کارم به کجا زسیده که باید دوتا دوتا لباس بخرم!؟
هرچند هات داگهای پنیری برگ بید خیلی معروفه اما امشب زیاد خوشمزه نشده بود. مامان اینا هم زیاد تعریف نکردن. شاید به خاطر این بود که به خاطر سرماخوردگی تو کم سرخش کردم!

 چند کلمه خودمانی:
اعتماد متقابل تو زندگی حرف اول زا میزنه. بدون اعتماد به همدیگه چطور میشه زندگی کرد؟ زندگی بر پایه شک و شبهه دوامی نداره. خیلی خیلی کم پیش میاد که زن و شوهر از سالها قبل همدیگه را بشناسند و بدونند خطائی از هیچ کدومشون سر نزده. پس در اکثر موارد باید مبنا را گذاشت بر اعتماد و حسن ظن. به نظرم سرچ و کنکاش تو گذشته همسر خیلی احمقانه است. واقعا چی نصیبش میشه؟ اصلا دندش نرم میخواست قبل از ازدواج بره تحقیق و بررسیش را بکنه. حالا دیگه پیدا کردن یه نکته تو گذشته همسر چه سودی به حالش داره؟ ضمن اینکه یه نظزیه هست که میگه: هر کسی هر غلطی قبل از ازدواجش کرده ربطی به کسی نداشته. قبل از ازدواج که تعهدی نسبت به همسر فعلی نداشته. مهم اینه که از وقتی متعهد به وفاداری به این شخص گردیده خطائی ازش سر نرنه. قبلش به خودش مربوطه!


سکوت

ارسال  شده توسط  برگ بید در 89/11/1 11:57 عصر

صبح تا ظهر جلسه اتحادیه بود. انتخابات بود و به زور می خواستند ما رو کاندیدا کنند. نگذاشتم. دم آخر گفتم خطش بزن.
ظهر تا دم غروب رنگ می کردم!
دم غروب کبوتر قرمزه گم شد. غصه ام شد! سفیده تنها شد. خودش پیداش کرده بود. خودش رفته بود آورده بودش.
قرص ماه کامل بود. نمیدونم چی شد یهو گفتم: یعنی 5 روز دیگه اربعینه؟

چند کلمه خودمانی:
جواب سکوت سکوته. بلکه سکوتی طولانی تر. قبلنا بلد نبودم. کم کم دارم یاد میگیرم.

در خلوت خیال:

می توان خواند از جبین خاک، احوال مرا ... بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است 

«مولانا صائب»


ایام

ارسال  شده توسط  برگ بید در 89/11/1 1:1 صبح

امشب تنهام.
چقدر روزها و هفته ها زود میگذره! چقدر حواسمون نیست. چقدر گم شدیم!
خیلی دلم واسه وبلاگ نویسی تنگ شده. فرصتشو ندارم. کامپیوترش را ندارم. اینترنتش را هم ندارم!
وقتم خیلی محدود شده. البته اگه این خواب لعنتی را کمش می کردم به خیلی از کارها می رسیدم اما اغلب از اداره که میام خسته ام.
کامپیوتر خودم را که علی صاحب شده. این کامپیوتر هم که اوضاعش اونقدر خرابه  که نمیتونه 2 تا صفحه را همزمان باز کنه!
اشتراک اینترنتی هم که کلی پول واسش داده بودم دود شده رفته هوا! شرکتش بسته و رفته. تلفنشون مسدوده و آدرسشون هم عوض شده! هرچی گشتم پیداشون نکردم. علی خیلی اصرار داره که ADSL   بخریم اما فعلا من به صلاح نمی دونم.
اینها چندتا از دلایلی بود که این همه مدت ما رو از نت و وبلاگ و نوشتن دور نگه داشته.

امشب تنهام.
نادر هم زنگ نزد که حداقل برم اونجا پیش بچه ها.
چند صفحه ای از برگ بید را مرور کردم. خیلی برام سخت بود. تحملش را نداشتم. بستمش. گفتم چه جور این همه را تحمل کردم. و تحمل کرد.
میبینی؟ همین الآن دارم حسرت می خورم که چرا تو این مدت خیلی از روزهای زندگیم اینجا ثبت نشد و همین الآن دارم خودمو لعنت می کنم که چرا خیلی از روزهای زندگیمو اینجا نوشتم.
امشب تنهام. مثل قدیما میمونه برام. همون بو و همون طعم را میده. حتی همین پیامکی که الان رسید! حتی نشستن جلوی مانیتور و نوشتن تخیلاتم هم همون حال و هوای خزان زده را داره.
به خودم میگم: من هر روز دارم زندگی می کنم. هر روز برای همان روز و برای روزهای بعد آن روز؛ دیگه چرا باید گهگاهی برگردم و روزهای گذشته ام را مرور کنم؟ من هر روز دارم زندگی می کنم و هر روز از زندگی ام لذت می برم؛ لزومی نداره برگردم و ببینم چی کشیدم که به اینجا رسیدم.ضمن اینکه هر روز مشکلات و سختی های خودش را هم داره.
اما بعضیا نظر دیگه ای دارند. به نظر اونا مرور گذشته لازمه. حتی مرور سختیهاش لذتبخشه.

چند کلمه خودمانی:
نمیدونم اینا چیه که دارم می نویسم؟! مطئنا تراوشات ذهنیه که اگه الآن نوشته نشه ممکنه چند لحظه دیگه اصلا وجود نداشته باشه. حتی ممکنه ارزش ثبت شدن در یک کاغذپاره را هم نداشته باشه چه برسه به صفحه وبلاگ! اما من امشب میذارمش اینجا. فقط از درد بی حوصلگی...

در خلوت خیال:

از عالم پرشور مجو گوهر راحت ... کاین بحر بجز موج خطر هیچ ندارد
آسوده درین غمکده از شورش ایام ... مستی است که از خویش خبر هیچ ندارد

«مولانا صائب»


<      1   2